نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ۱٠:٥۳ ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
برهنه لبخند می زنی و
خمیاره می لرزد
لابه لای موهایم
گیر می کند
عطر عجیبی
ار خواب های هرشبم
در تختخوابی کلافه
حرف می زنم
با قطره های رسیده
از افکاری آویزان
- سکوت-
و جان می دهد
ناگهان
در کف دستانم
سروصدای روزمره
آرام
آرام
می پیچد
بر بازوان در هم من
برهنه لبخند می زنی
- دودل-
و باد
بی جهت می وزد
مُدام
در ساعت دم کرده عصرگاهی
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ٩:۱٥ ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
در این جغرافیای میان تهی
تنهایی
کلمه ی بود
دلگیر
از دوری تو
و جهان در مسیر تکوین
- سطربه سطرش شنیدنیست -
می ایستد
هر نیمه شب
مات
در پاشویه چشمان ماه
به تماشا...
درد را
معنا می کرد
با آغازی یکسانهمیشه
مرگ را نگران می کنند
مشق های نیمه کاره
در این جغرافیای میان تهی
به درد کسی نمی خورد
این واژه های دروغگو
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ٩:٤٧ ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
انگشت از لا به لای سیگار
می خندد
و تو نیستی
در این مفاهیم رجز شده
در روز نامه هایی پراز دروغ های مشابه
گریان
بالا می آورم خودم را
در تخیل سنگین انگشتی کوچک
که به نوازش می نشیند روی بازوانم
و زیر و رو می کنم
این زندگی را
که گویی
سری دراز دارد
در دلخوشی های پیش از این
انگشت می خندد
از لا به لای سیگار
و تو نیستی...
پ.ن :
در اصالت یک مرثیه مرددم این روزا ... جهان اندوه وار تیر می کشد در سمت راست نگاهم درست همان جایی که روزی می گذشتیاز آن بی صدا درنغمهها، عشقها و سوگواریهای من .... راستی چرا پایان ، شباهت هر زندگی است؟
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ٢:٢٢ ب.ظ روز سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱
اعتباری نیست
بر این روزگار پر از هیچ
که شرط عقل است
احتیاط
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ۳:٢۱ ق.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱
تو مرا ببوس
دراستمرار تن داده
به عطر جامانده و
خانه ی نغمه های خالی
تو مرا ببوس
پیش از اعتماد به آفتاب
کنار قرص های آرام بخش
دلم برایت تنگ می شود
و خورشید می رود
بالا
... زیر درخت پای کوه
پرتقال ها به بار می نشینند
و باران می بارد
درخواب هایشان
دلتنگی
تعبیر می شود
حوالی یاد تو
نبض من جریان می گیرد
با ریههایی پر از خاطرات تکرارنشدنی
تو، تنها مرا ببوس
دراستمرار تن داده
به ترنـّم ِ دوستت دارم ها...
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ۸:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
مامان همیشه دوست داشت اسم من را می گذاشت مژگان ، من هیچ حسی به این اسم ندارم اما بابام حرف خودش به کرسی می برد !...اره می برد و طبق سنت خیلی دموتراتیک خانوادگیش که باید این سه اسم (علی / فاطمه / معصومه) در خانواده باشد قرعه معصومه به من افتاد و باز هم من به این اسم حسی نداشتم هرچند در جواب بی تفاوتی من بابا می گفت : مَعصومه یک نام دخترانه عربی است . معصومه یعنی دختر بی گناه . لقب فاطمه دختر امام هفتم موسی بن جعفر (ع ) است و مزار او در قم زیارتگاه شیعیان است تا اینکه رفته رفته هر کسی به سلیقه خودش من را یکجور صدا کرد .
مصی/مسی
معصوم
منوس( دخترخاله کوچک ام این را باب کرد برای فامیل مادری)
معصی
محسی( این گویش اقوام همسر )
و در نهایت مسیح
این قرائت آخری به دلم نشست و کم کم به هوس تغییر اسمم افتاد تا سال 85 تو وبلاگم به اسم مسیح شروع کردم به نوشتن و در این بین باید پاسخ گویی جماعتی می شدم که اعتراض داشتن مسیح اسم مردانه است و بر زنانگی من نمی چسبد پس کم کم خوانش مسی را - تایید می کنم - مسی با سین را ترجیح دادم به همه خوانش ها
اما هنوز هم اسمم برای من دلنشین نیست و نمی دانم اگر این اسم را نداشتم چه اسم دیگری را برای خودم انتخاب می کردم .
اما برخلاف شهیار قنبری باید بگویم :
اسم کوچک من زیبا نیست !
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ٩:۳۳ ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
بوی ِ آویشن کوه های دور را می دهد
زنی
که هر صبح
به دوش میکشد
چمدانی لبریز ِ روزمرگی ...
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ۱۱:۱٠ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی نمی کند
بهار رسیده باشد یا نه
و آخرین خنده مرا
کسی به یاد داشته باشد
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی نمی کند
آغاز فصل چندم سال باشد
و فرقی نمی کند
عقربه ها می گردند
بر مدار ساعت ها یا نه...
من از اینجا خواهم رفت
با تپش قلبی
جامانده
در نبض دلتنگی...
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ۳:٤۸ ب.ظ روز سهشنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
تو ...
پیشگفتار کتابی نانوشته
من...
پاورقی یک مجله ی کهنه
نویسنده :
مسیح اسمعیلی - ساعت ۱۱:٤٧ ب.ظ روز سهشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
هر دم
بر دوش می کشد
طعنه آینه ها را...
غریبانه
تن می دهد
به اضطرابی نهفته
در خواهش تن
شبیه تو
به چه می آیند
دست های
تن داده به زوال
در من ِ همیشه تنها
که می گردد
بی صدا
همانند خسته ی که آخرین مکث تقدیر است
← صفحه بعد