بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

 

شعرهایم رها

بی حنجره

بی صدا

نوشته سکوت در خیال

حرف های ناگفته

شایدم راز

آنها را دوست خواهی داشت؟!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

منم زنی تنها

که از بازی

دیدار درواپسین لحظات

بیزار

زنی؛تشنه لحظه ها

پر از درد

ولی آزاد ورها

اگر به سوی تو این چنین دویده است

بدان

نیاز او یک بوسه جاودانه نیست

تنی نبوده مقصود او

نمی خواهد در محبس بازوانت بماند

گر چه تن تو شیرین

بوسه ات گواراست

اما باور کن

او در حسرت

هوای تنها پنجره ای که به سوی تو باز می شود

بال گشود

افسوس

تو رفتی

پیش از آنکه بفهمی

زنی روبرویت نشسته بود!

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آستانه درد

این بار

برای همیشه زندانی ات می کنم

پشت رویایم

زیرا

تنهایی

برایم

سهل تر از

گدایی

دوست داشتن توست!

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

با یک گناه

خدا مرا از بهشت راند

به زمین فرستاد

با یک نگاه

تو مرا از زمین می رانی!

واز خدا می ترسانی

حال من با شیطانم

که نه

می راند

 و نه می ترساند

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گور

دفنت می کنم

امشب

زیرخاک

میان هلهله مردگان

با سنگ قبری سفید

خالی از هر نامی ونشانی

دفنت می کنم

امشب

در هیاهوی سکوت

با اشتیاقی تلخ

ای جسم خسته ای من !

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

باورتلخ

گندم

گناه

وسیب گونه ای از هوس

دل می دهم دوباره

دوباره

به یک نگاه

تن می دهم دوباره

دوباره

به اشتباه

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دلنوشته

کاش نامت با من بود

تا دلم را پاره پاره کنند

بره های چشمانت گرگ شوند

زیبایی معصومانه ات شکارگر

شیرین شیرین ، به زنجیر کشیدی ام و نمی دانستی

تو یوسف نبودی،دامی بودی به وسعت شب و روز

عشق خانه ای شد که تو را جای ماندن در آن نبود ومرا پای رفتن از آن

تو هرروز وهر لحظه در من بیشتر می شدی ونمی دانستی

من می ترسیدم از نبودن تو وتو ازنبودن خدا

من از دوری تو در رنج بودم وتو از دوری او

هر دو عاشق بودیم

اما عشق مرا بیمار کرد

کاش نگاهت بامن بود

کاش نامت بامن بود

کاش دوباره زلیخا بودم

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حضور

باز پشت پنجره گرد هیاهو نشست

آسمان در خیال دل شکست

غرق در رویای خویش

مانده در دریای تشویش

یکنفر با صد خیال وخاطره

پشت احساس حضور

بارها از خلوت شبهای دل کرده عبور

آمد وبیهوده بر قلبم نشست

جزئی از رویای من شد

وآنگاه گسست

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

بوسه تو شیرین

دلنشین

اما

چرا من

از آغوش تو گریزانم......

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

من چه می دانستم ؟!

چه می دانستم ؟!

تعبير آن خواب عجيب

رويای ناتمام

مرد آواره

زن تنهاست

اما بی گمانم

تو می دانستی ؟!

خوب می دانستی ؟!

خواب های آشفته هيچ وقت تعبير نمی شوند!

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

برای تصاحب رويای دل

به تو فکر می کنم

دستهايت را به من بده

تا پايان  قصه فاصله ای نيست

بگذار

تصور کنم با منی

در خيالم نمی گنجيد

نباشی

پس  برای تصاحب نگاه عشق

به تو فکر می کنم

جای تو خاليست

در آخرين ديدار

اما من هنوزم به تو فکر می کنم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

کودک احساس من

آن شب

چشمهايش را بست

تا نبيند هر نفس

در چشمان او هم اشک حلقه بست

کودک احساس من

زآن پس است

سالهاست

کودکی را از ياد برده است

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خستگی

عقربه تيز زمان

آهستگی مرا به سخره گرفته

ونمی داند

اين آهستگی

نشان خستگی من است

در اين روزگار

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۳ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آرزو

كاش در دامنه ی کوهی خموش

برستیغ قله ای غریب وبی عبور

مي پيچيدم همچو عطر گياهي مرموز

برقدمگاه خيالت

تابه ياد دل انگيز زني

بر دل پر تشويش تو بنشينم

عطر خود را در قاب نگاهت بنشانم

تا تداعي شود

در ذهن تو آن عطر عجیب

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()