بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

شما گمان کنید...هذیان شنیده اید !!!!

دلتنگ تر از هـمیشه  می نـوشت

یک نامه از جهنمِ من تا ته ِ بهشت

بانوی پریشان شبهـای دغـدغـه

             بر برگ برگ درختان چنین نوشت

خـیال خـوشـی بـود ....گـذشـت

آشفته تر از من، در مـاه اردیبهشت

هرچند مـی سـاخت بـرای  هـر شـعـر

همیشه مصرع آخر را ... خشت به خشت

           ***     

                                  

بانو! چه ساده ولی بـا کمی پریشانی

نمی خواهد بگوید این بود، تهِ سرنوشت

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جایی به من بدهید !!!

جایی به من بدهید

در رفت و آمد شعرهای نا بهنگام ِ از نفس افتاده

 تا نذر کنم

هزار هزار پاره ی دل را

برای تو....

 من که خانه زاد بی قراری و مرگ

 اماین روزها

در یورش سرمست باد پاره های دل

می هراسم از هوهوی ِ باد

که دلتنگی آدمی را زمزمه می کند

میان بغض سنگین باور زمین

و بارانی که برای  باریدن ناز می کند

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

واکن آغوش!!!!

واکن آغوش به پنجره ی که دچار توست

به چشمانی که در حوالی دل بی قرار توست

ســرشــار از روح ســرســبــز بـــاران شو

وقتــی تـمـام پـنجـره هـا وامـدار تـوسـت

دمــی بــگـذر از اوج چــشـمـانـم..... آه

روح هـزار قـافـلـه در اخـتـیـار تـوسـت

خورشید هم به بلندای شانه ات نمی رسد

گـویـی هـمـه آسـمـان در انحـصار تـوست

***

اما باز می رسم به شب ، به غم .....مگو؟!

غریب گمشده اَم ،  از دیار تـوسـت!

ای رویـای  مـسـافر!.... کـجـایـی ؟! بیا!!

این شـعر ، حـکایـتی از روزگار تـوسـت

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

این شعرها راه به جایی نمی برند

حرف تازه ای نیست...

این روزها

تنها به خاطره ی  عزیز دلخوشم

و نمی دانم

محض رفع خستگی های دلم

بگویم باز دلتنگم!!!

ودلم هنوز هم سیب سرخ و انار دانه می خواهد !

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کلمات در ذهن من رسوب کرده اند

چند شبی ست

الهه ی شعـر را

گـم کـرده ام

و نمی دانـم

کلمه ی نخستین

اسم یا حرف ؟!!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دیگر منتظر کسی در ایستگاه متروک لحظه ها نخواهم بود

این روزها

زیستن من: آمد و شدی پیاپی بین ماندن و نماندن!

باید ترک کنم بودنم را...

من جا مانده ام

در پناهِ دور افتادگان از دیار

هزاران سال است

مسافرم

هزار بهانه برای رفتن

از این همآغوشی

بی ثمر

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جوابيه به شعر طفل گريز پا!!!

تو خود حکایت مرموز یک زنی

حدیث شعله های شبهای روشنی

مجال حسرتِ عمر گذشته نیست

فردای شعر و شاعری را تو مخزنی

پ.ن :

این هم جوابیه مامان ساجده جون- مریم خانم قدس به شعر من !!!!

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

طفل گريز پا!!!!

مـن هیچوقت شبیه تو یـک زن نمی شـوم

جـز بـا جرقـه هـای تو روشن نمی شـوم

عمـری گذشت و فـرصتی نـمانده اسـت

شـاعـر در این مجال هم ، عمراً نمی شـوم

 

 

 

پ.ن:

دیروز وقتی برایم نوشتی:" تو سپيد شاهکاری. چرا به غزل گير دادی؟"

با خودم گفتم : " مسی، ساجده هم بله !! 

پس باید کاری بکنی هم نمک گیر بشه و  هم دست از تشویق برنداره !!

 آخه یکی نیست به این دوست گرامی ما گوشزد کنه که از مریض رو به قبله هم به این زودی قطع امید نمی کنند که خانومی شما از من ...( من را با تکرار زیاد بخوانید )  به این زودی مایوس شدی !!!!

حال این شعر برای تو عزیزم تا بفهمی مسی به این راحتی دست از شعر قافیه دار برنمی دارد !!!!! که هیچ تازه می خواهد  زن وحشی درونش را هم  احیا کند.!!!

خدایش این تصمیم کبری را من مجبور شدم بگیرم ،  این ساجده من وادار به این کار کرد؛ من بی تقصیرم !!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

به ياد تو...

بــه یــاد تــو و آن  ایــام شــیــریــن

ابــر بـغـضـم در لـبــاس فــروردیــن

نــیـایـد خـواب هـرگــز در سـراغـــم

دلـم مـی تـرسـد از فـردای مـشـکـیــن

چـه شـبـهـا را بـه یــاد چـشـم مـسـتَـت

دم بــه دم بـاریــد، آسـمــان و زمــیــن

مـن چــه بـی قــرار و غـریــبـم ، بـی تـو

یـک نـفـس بـا مـن بـمان ای هـمنشـیـن !

بـمیرم ! نـفـس نـفـس پـاره های دلـم را

کــه بــاز هـم مـغـلـوب گـشت و حزیـن

کــسـی نـیـســت در پـرده آخــر ... بــاز

دارم بـه جــنـون مــی رســـم ... بـبــیـن!!

سعدی و شمس و خواجه ام خوب می دانند

یـک حرف روی دل گاه می شود سنــگیـن

***

ای روح تــازه تــر ! ای قـبـلــه ی مــســیـح

بـیـا کــه شــور غـزل بــاز شــده شـیـریــن

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اين بار بر سر آنم ۰۰۰که با تو آغاز کنم !

۱)

دارم تو را نفس می کشم

دستانت را از دستانم مگير  

دلدادگی های مرا ببین

بگذار

 سیبهای سرخ حوا

تورا بیازمایند                                                                     

در این لحظه های تلخ سکوت

و دلشوره های جدایی ...

***

۲)

هنوز هم  

گاه گاهی

دلم برای خودم  بی بهانه لک می زند

- طفل معصوم دلم -

ديرگاهي ست

 سری به رویاهایم نمی زند

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()