بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مرگ می آشامد!

به نمناکی باران
آوارگی باد
و تنهایی ام در دل شب
طولانی تر از حسرت چشمانم
شعر تو را می خوانم
سرگردان
به لطافت نسیم
نه
روح آرام وعاصی تندبادم
درشعرهای تو شناور!
من گمشده ام
نه فراموش....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

رقص نافرجام کلام

به روي شاخه دگر هيچ برگ و بارم نيست


و خشك مانده ام و نقشي از بهارم نيست


تو هم اگر بروي، هيچ كس نمي ماند


بجز سكوت و خيال و ترانه يارم نيست


براي دل به تو دادن دگر نمانده زمان


دلم گرفته . . . دريغا كسي كنارم نيست


نه انتظار مرا مي كشد نگاه كسي


و روي شانه ي من غير چوب دارم نيست


بدون شعر  مرا زندگي چه دشوار است !


گلي شكفته تر از شعر بر مزارم نيست

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دورترينم !

من دورم از تو

 آوازم پژمرده

 دست  هایم سرد و دلم خاموش است

 من رانده شدم از آن همه رویا

 نه سپیده  صبح

 نه روشنای روز

عطر هیچ یک با من نیست !

 من تنها ترین جزیره ام

 که هیچ  دریایی پذیرایم نیست !!!!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

برای دوست

کوچه های قلب من خالی تر از شبهای توست

واژه های شعر من غمگین تر از غمهای توست

گرچه پنداری که تنها میروی تا مرز شب

لیکن این چشمان خسته تا سحر همپای توست

آنچه می آید به دل ،هرگز نیاید برزبان

تا بگویم این دل ویران من ، شیدایی توست

گرچه میگویند دنیاپر ز نیرنگ وریاست

مهربانی رنگ زیبای دل دریای توست؟!

خستگی... شاید گناهی از قدمهای من است

پس رسیدن لایق دستان بی پروایی توست ؟!

زندگی هم رسم خوبی بود ورفت از یاد من 

بازگردد این باده هم از ساغر صهبای توست 

                                                           

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

مرغان سپید دریایی ،

بر فراز دریا پرواز می کنند

 سپید ، سپید مرغان دریایی!

 از پی فوج شادمان آنان ،

 آرزوهای رویایی من ، پرواز می کنند!

 بلند بر فراز موج ها

بی خستگی ، درنگ

بسوی جهان فراخ!

سپید مرغان دریایی ، اوج می گیرند

آرزوهای رویایی من  نیز مواج اند

بسان مرغان سپید دریایی

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

چيزی شبيه ترانه !!

تو کجا رفتی ؟مسافر، دل من اینجا اسیره

مثل قصه های غمگین دل من اینجا می میره

تو کجا رفتی مسافر تک وتنها ، مگه داشتیم !

پس چی شد ؟عهد قدیمی آن قراری که گذاشتیم

اگرخسته بودی از راه چرا بی خبر رهیدی؟!

اگر قصه مون قفس بودپس چرا تنها پریدی؟!

حالا که رفتی مسافر بدون این رسم سفر نیست

توی هر جاده که باشی راه رفتن بی خطر نیست!!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

شاعر این شعر را نمی شناسم!!!!!!!!!!!!

ما هر دو جنگجوییم،

در این کارزار،

و هر دو، کارمان زار.

 هر دو، می‌جنگیم،

 تو با پنهان‌کاری‌های مدامت،

و من با رمیدن‌های پیاپیم.

 اما نکته اینجاست،

هر دو خستگی‌ناپذیریم!

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

از غم دوست. . .  مرا دادرسی نیست

دیگر نفس من . . . مسیحایی نیست!

کسی شبیه من عاشق نمی شود ،تنها

دل بکن ، عشق آنقدر هم تماشایی نیست!

   + مسیح اسمعیلی ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

بهانه

برای تومی نویسم

ای قامت نازک خیال

می نویسم

تنها

بهانه ای که با تو باشم

اگرچه این وصله پینه های ادبی قابل تو را ندارد!

حالا که آمده ای

مرور کن

این دفتر واین همه شعرهای ناشنیده را

که در دل من آواره است

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

من از شهر مترسک ها می آيم !

گفتی :تو کیستی ؟!

از نسل کدام عشیره ای

گفتمت : در انزوای این جاده

فرقی نمی کند

فبیله قریب یا بعید !

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دنيا!!!

چه بی جا سرزمینی است

اینجا

کوچه هایش

خالی از آواز یک عابر

خالی از پرواز

مردمانش خشک و بی روح

خاکش از ریشه تهی !

جهنم است، جهنم

جهان آدم ها

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

روح بهارانه

«عریانیم وافسوس

کسی از عریانیمان نمی رهاند

به عریانی خویش»۱

آه  ای تو !

سرانگشتانت در دستهایم

بازوانت سینه ریز من!

میان نفس های تو و نگاه من فاصله ای نیست

می خواهم

تو را فرا بخوانم

تورا در آغوش خویش

تو را در خواب خویش

تو را در چشمان خویش

من آرام لمس ات  خواهم کرد

ودر وجود تو خواهم خفت

شب من با آتش  تن ِ تو روشن خواهد شد !

من بی مهابا این بار در آغوش ات می کشم

روح بهارانه بی قرارم

می خواهد نوازش کند

تورا مو به مو

زیرا تو آب ومن بید تشنه ام !

وترانه من به ترنم بوسه های توست !

رنگین ترین رویاهایم

خرامیدن در خواب

وآرمیدن در آغوش گرم توست

اما

هیچ می دانی

عمری کنار هم

و هرگز به هم نمی رسیم

دریغا

وافسوس که ما تنها

حامل چند گفتگوی عاشقانه

وچند بوسه بی ریا هستیم  !

پی نوشت:

۱- بهرام رحیمی

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:۳٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

در غافله ای خسته دلان هلهله ای برپانیست

ویرانیم و در سینه ما غلغله ای برپانیست

دیرآمدی افسوس......گله ای نیست

خدایا ! در پی ما نیز غافله ای برپانیست

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

کوچ نامه

افق های بی کرانه دشت

می طلبند

هُرمِ نفس های مرا

که اینگونه

بَرَم می دارند

ومی بَرندم

خیلی دور

مرا به راهِ مرگی سپید

واحتضار روزی نابه هنگام

...

سفر است

من مهیای این سفرم

من اسباب سفرِ خویش را

مهیا کرده ام

باد درشیون

و من بار سفر می بندم

بر کجاوه رفتنِ خویش

میان هو هوی باد

وقتی که مرگ

حیران برجای خود مانده است!

من

شعرهای ناگفته ام را

نزد تو

به امانت می گذارم

من کوچ پایان ناپذیر خود را آغاز کرده ام

و نمی دانم

دل به کدامین سپیده سپرده ام!

وتنها می دانم

پایان همه راه ها

گم شدن است

....

این شیون است آیا؟

نمی دانم

تنها

کوچ نامه ِ ای است از من

...

شما ببخشید

به بزرگی خویش

رویاهای پژمرده مرا

یا دست ودلِِ لرزان مسافر بی قراری راکه می خواهد

پرواز نخست خویش را آغاز کند!

...

من آسوده ام

اینجا

فارغ از هراس چشمان خیس و نمناک

تنها نیستم

باد

خاک

مردگان

همه آشنایان من اند!

....

می خواهم یاغی ترین طوفان شوم

سالها سایه نشین بودم و

سخنان سینه تو را

من می سروده ام!

...

ای تو از من عاشق تر!!!

من عشق را زتو آموختم

ونوشتن را

بدان

هنوزهم خاطره آن روز با من است

زمستان بود

و سوز خیس سرما

....

اما دیر آمدی

 ای جان من !

من دیر زمانی است

غزل مرگ رااز نو نوشته ام!

نگاه کن

این منم دشنه بر نای نهاده

دیگر چراغی نما نده است !

و من تنها خونین ترین ترا نه ام را

برای تو به ارمغان می گذارم

تردید جایز نیست!

پس این ترانه را بگیر

ومرا به خاک بسپار!

ساکت وخاموش

زیرا در حنجره ام آوایی نیست

زنی سوخته در خویش

بنگر این خاکستر من است

...

در به دری بس است

اکنون موسم دیگری درراه است

محبوب من

نگاه کن

این ماه آواره

تنها

خاطرات چیزی شبیه دلدادگی ِ تو را با خود خواهد برد!

...

همین امشب

دیر هنگام

زیر نور بی رنگ ماه تاب

پلک برهم خواهم نهاد

سالهاست

مثل آتش زیر خاکستر

چشم به راه همین امشب ام

...

دیراست دگر

باید بر خیزم

مهیا شوم

آخر

من امشب

پر خواهم زَد.

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آخرين آرزو!

با فریادهای عاصی خود

بیدارم نکن !

بگذار

بی تن پوش

ای اشتیاق باکره!

بی ترس عریانی

زیر شلاق نگاه ِ تو

که بر سرم می ریزد

عبور کنم

از فریب فصل های سبز وبارانی !

.....

وتو تنها

مرا ببوس

مثل همان بار آخرم !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دلتنگی ام !

یادم نرفته است
گفتی :"پیش از غروب رنگین کمان برمی گردم"
تنها هجوم لحظه های بی تو بودن
با من ماند و شعرهایی
که در انتظار تو نارس متولد شدند
و التماس های این دل ِ دربه در
با چشمانی بی قرار در تاب وتب باران
که بارید اما هرگز خیس شان نکرد!
...
در کوچه های تاریک اضطراب
دلداده مهتابی شدم
مانوس با شب های تاریکم
و آرام در آشوب پریشانی آسمان ام
چه کنم دلتنگی دیدگانم را؟

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

صدايی نجوا نمی کند!

من چشمان بی تابم را می بندم

و تو را در باد می بینم

که می آیی

نرم و آرام

 رها

وباصدای دانشین باد ، هم آواز ...

اما تو نیستی!

در لحظه لحظه ی عبور...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()

عطش ....

فرود آمدم از اوج

براين خاک وچنين خسته نشستم

ميان اين همه تنهايي

 روح وحش ام در امتداد يک عطش مشترک

در حسرت همخوابگي ...

از مردگان تسلي مي جويد

 تهي ام از سبزي و بي رنگ تر از يک توده ابر

من ميان هواي نمناک

 تن به دريا مي سپارم

که با رقص تن تو بیامیزم

تو آرام ونرم بمان

 به ياد بازگشت ابدي چشمان بي تاب من

 تا بماند جاودان از تو

حسرتي که وامانده در او چشمي

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٥٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٦
comment نظرات ()