بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

هی تو !!

با این پرنده که آواز می خواند
و دستهای مرا
از حس سبز زمین پر می کند
با این کتان ابر
که چون زورقی سپید
بر آب های معلق شناور است
در باد نرم خیس
با خنده های اطلسی صبح
  که از کوه های دور می آید
و بوی یاس های باغ همسایه را  آورده است
درخاطرم دوباره تو جان می گیری
پشت درختان پرشکوفه بادام

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

مرا واژه های کال بلعیده اند

من تنها به آسمان پناه می برم

قلب من از تمام مخاطب هایش خالیست

غمگین تر از چراغ هایی که خاموش می شوند

یک به یک  در انتهای شب

و خاکستر سپیدی

که از سوختن ستاره ها همچنان فرو می ریزد

غمگین تر از بادی که می وزد در سکوت  بیشه زار

و تنها تر از اشکی که نیمه شب بیهوده پرسه می زند در چشمان خیس

من به غمناکی آخرین نغمه آن شباویز م

که در تاریکی شاخه بید می خواند

تلخ ترین نت های شبانه را

به امید طلوع خورشید ...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

منم نواده آدم

من فرزند همان قابیل ِ مظلومم

 درد را من بر دوش می کشم

پس تنها کلاغها را  بیدار نکنید

تا هابیل های دیگر زنده بمانند!!!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

به کی؟

دل تنگی ات را

به که زمزمه می کنی؟!

به من که هماره رنجم

یا

توکه هماره خشم

****

مرا شرم

تورا خشم

یارای شکستن

غمباد سکوت

دراین میانه نیست!

****

عجب

نجابت دست و پا گیری

میان ماست!

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سراب!

باز پشت پنجره گرد هیاهو نشست

آسمان در خیال دل شکست

غرق در رویای خویش

مانده در دریای تشویش

یکنفر با صد خیال وخاطره پشت احساس حضور

بارها از خلوت شبهای دل کرده عبور

آمد وبیهوده بر قلبم نشست

جزئی از رویای من شدوآنگاه گسست

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

طلوع دوباره !

تو آن نا بخشوده اي!
که در تاريكي زاييده مي شود
و در كابوسِ همه ي خاموشي ها مي ميرد
اما من
آموخته ام از مادرم ، حوا؛
عصيانِ بي مرز را
اگرچه
نفرينِ خدايان همواره بدرقه ام کند
كه عبادتِ شان را به لذت فروخته ام
لذتِ دانستن،
ودوست داشتن ...
من می توانم به سادگی دوست بدارم
گلی را که درباغچه کاشته ام
پرنده ای را که کنج پنجره آفتاب می گیرد
غروبی را که مست از بوی سنبل ها دور میشود
ستاره ای را که با شگفتی درامتداد نگاهم چشمک میزند
بی که بیندیشم راست است یا دروغ!!!
و باورکنم
به همان سادگی که مادرم- حوا- باورداشت
بخشش را
صادق ساده
وعاشق بودن را.
نه من پیامبر نیستم
تنها
نوای محزون نی
در غربتکده ی ِ جانهای مشتاقم

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

غروب بٌت ها

تو آن نا بخشوده اي!

که در تاريكي زاييده مي شوي

در ظلمات وكابوسِ همه ي خاموشي ها مي ميري

***
اما من...

آموخت ام از مادرم، حوا؛

 كه پويايي يِ بشر همواره در عصيانِ بي مرز نهفته است،

 من می دانم

 نفرينِ خدايان همواره به دنبالِ من است

 چرا؟ كه عبادتِ شان را فروختم به لذت،

لذتِ دانستن،

دوست داشتن

***

من،میتوانم به سادگی دوست بدارم
گلی را که درباغچه کاشته ام
پرنده ای را که لبه پنجره آفتاب می گیرد
غروبی را که مست از بوی سنبل ها دور میشود
ستاره ای را که با شگفتی درامتداد نگاهم چشمک میزند
وبی آن که بیندیشم راست است یا دروغ!!!
و باورکنم
به همان سادگی که مادرم- حوا-  باورداشت
بخشش را
صادق بودن را
عاشق بودن را
و سادگی  را....

***

رهايم كنيد،

به حالِ خود بگذاريدم،

اگر  همه يِ بي قراري هايم را نیز به تمسخر بگیرید!

 در اوجِ قله هاي حماقت  رها مي كنم

شمارا

من مي خواهم...

 مي خواهم كه آزاد باشم از شما

بگذاريد همه  ٌبت های دروغین شما را ديوانه و ار بشكنم.

بگذاريد

بگذرم

من پیامبر نیستم!!!

من، نوای رام بخش نی ، در غربتکده ی ِ جانهای مشتاقم

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:۱٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

پرسه ی ولگرد خيال

منم تلخي اين روزها كه مي بيني
طعم گس لحظه ها !
دير گاهي ست
خیال آينه هم
زني خاموش نشسته در كومه خود را
به خاطر نمي آورد
بال هاي پروازم را که ربوده ای !
رهایم کن
ميان هياهوي باد
غرق در آغوش خيال
- این شهر بی قلندر و آشفته ... -
هي تلنگر نزن به روياهايم .
پاره پاره دلم را به تلاطم كوير کشیدی
بی که بدانی مرا
راهی بجز تباهی
در پیش رو نخواهد ماند

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اشاره نيلوفر

نيلوفر که از بيداريش بهره اي بيشتر بود،او را آواز داد که اي اندوهگين! زردي رخساره مرا نمي بيني و اشک جاري مرا نمي نگري؟

چگونه از سرنوشت بگريزم با اينکه من به ننگ و نام خويش خرسندم و از عشق تهي نيستم.

 بوستان ها سراي من اند و برکه ها بستر من و اگر تو را از عشق بهره اي است با منت بايد مدارا کرد،من عاشق صفاي آبم.

شب و روز پيوسته با اوبم و شگفتا که پيوسته شيفته و دلداده اويم و تشنه او و هر کجا هست همراه اويم.چون روز بر آيد چشم خود را مي گشايم و آب،از اينکه به ديگران در نگرم،احساس رشک مي کند و چون شب فرا رسد مرا از پايگاه خويش فروتر برد و در خويش نهان دارد و من در آشيانه و انديشه خود فرو مي روم و در خلوت ياد خود ،و چون آن نور چشم را بينم اشک در چشمانم جريان يابد.

در آن هنگام بي خبران نمي دانند که من در کجايم و آن که ملامتگر است ميان من و معشوق فرق نمي نهد.هر جا که عشق مي کشيدم ميروم و چون تشنه شوم سيرابم مي کند و چون در خواب فرو روم بستر من مي شود .

پس زندگي من به زندگي ا وست و بازمانده شهود من به پايداري او. و ميان من و ا و هيچ فاصله اي نيست و اگر آب نبود هيچ نشاني ا ز من باقي نمانده بود. 1

 

گویند

فاصله فراوان است

میان من وتو

اما کدام دوری؛ اینچنین نزدیک است؟!

 

 

 

 

پي نوشت:

1-  منطق ا لطير عطار نيشابوري صفحه 142

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

مرگ مرا فرا می رسد روزی

شیرین

 هیچ ترسم نیست

 با فرو رفتن خورشید در افق بی معنا شوم

من  میان  وسوسه های بودن

فلسفه روح را به صبح خاکستر می سپارم

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()