بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

شب نما..

بدرخش،بدرخش

الماس آسمان!

غریبه ام 

سرگشته ی گنگ در بیابان برهوت 

بدرخش 

ستاره کوچک

یادت نیست؟!

 خیال تو 

مرا سرگردان کرده ست!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

در دور دستهای مه آلود

بیرون باد می آید

بیرون . . . باد

گریبان دریده و خسته

سایه‌های در باد           

 عبور ِاز مِه می‌کنند

 

 امشب مهتاب

تیره و تار

در همهمه ی این چرخ کبود

چرا که خورشید تا صبح بیدار است!!!

 

چه همهمه ی!

چه راه بی پایانی ست انتظار

که برایم به ودیعه گذاشتی؟!

 

ای مسافر سرگردان

بگو

چند آسمان ابرآلود طغیان کنند ؟!

تا مرهمی از کلمات

بر زخم های کهنه ام

بگذاری؟!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

چند واژه ياس آور

نگاه کن

من پس از اینهمه تلخکامی

پشت حصار کلام

درلایه های مشوش ذهن

بی نصیب از آرامش مردگان

عنان خود را به دست طنین کلمات  سپرده ام

باور کن

در کلاف کور رابطه

نرینگی چشمانت

برایم مر گ آورند

آری

بی آنکه بدانی

روحم را می سایند

و

روهایم را زخمی می کنند

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

حالا تو!

 

با بوسه‌های وحشی‌ات

روح خسته ام را شخم می زنی!

تنم

باردار احساس های زخمی است

و خسته ام از هیاهوی واژه ها

سکوت!

سکوت !!

آخرین زمزمه ی شعرواره ی من است

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

درآستانه ايمان واضطراب

از شب سرشار
می گذرم از بيراهه های مرگ
با گام های مردد
در حوالی همين شعرهای خاکستری
و يک دو ترانه ی طربناک !

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

من در گذر زمانم

دلم شعر مي خواست ...

کلمات می چرخیدند
همچون ستاره های دنباله دار محزون
دردورست ها ی آسمان
شاید دریچه ای گشوده است
و کسی به آسمان می نگرد
کلمات را دنبال می کنم
تا آنسوی افق
و تا آن دریچه ای که شاید گشوده است

راهی که نگاهم را بی اختیار می کشید
آنسوی خط انتظار
می گذرم ازلابه لای  همهمه های گنگ باد

فاصله ی زمزمه ها ی  غنیمت را
در برهوت زخم خورده ی امروز

میان این واژگان
چه خیس , چه خشک
در جاده حلزونی خطوط و تصاویر
 دلم شعر می خواست

...

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

جایی که نجواها وادار می کنند ...

کشف شاعرانه ی من !!!

زنی ست

که آفتاب

تابیده بر خاموشی صدایش

این بی قرار رهیده

میراث توفان است

ورها در غربت ثانیه ها

 در کنام سر د  تنهایی

پاره های تنش را تشیع می کند

زنی
که در عبوراز رستاخیز

 فریادش را 

در گلوی ابرها تلنبارکرده است

   + مسیح اسمعیلی ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

گم می شوم در اطوار سرنوشت

بوی نمور خلوت من

در برهوت بیان

بی پنجره

بی روزن

رخنه می کند

منقلب می شوم در وجود کلمات

باد مردد می وزد

دل ِ نا باور من

با زمزمه ترانه هایم  می گرید

و

می سراید شعری بلند

با زبانی که نمی دانم....

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

در ميان ورق پاره های دلتنگيهايم !

از هر سو که می نگرم

بازهم در ازدحام این شب باکرهِ چشمهایت تکرار می شوند

و باران

بدرقه ی قدمهایم

لگام بر ابرها زدی

و می تازی

در التهاب دیدگانم !

دراین میانه

تنها امواج وحشی باران

صخره های تنم را به سخره گرفتند

دیریست

به هیچ دریایی نرسیده ام

تنها خود را

در عمق چاه های تنهایی ام

میان  بوی پوسیده ی پیراهنت

می کاوم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()

نشخوارهای يک ذهن مشوش

درمرغزار لاطائلات می چرند
گاو های فربه
با چشم های قی کرده
کلمات شیطان را می بلعند
و بلاهتی لزج از دهانشان می چکد
برزمینی آلوده سم می کوبند
درپیشگاه قصابان زانو می زنند
و درنشخوار بی انتهای عفونت به خواب می روند!

پی نوشت: تقدیم به خواهرم  که با تمام وجود از نوشته های من بیزار است ومعتقد است بوی مرگ می دهند .



   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٦
comment نظرات ()