بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

بوسيدن لبهای يک قديس مرگ آور!

شبی آبستن باد

همراه با دل ویرانه ام

شعر سکوت خواهم گفت

- آه -

آبستن ام

من

دستان نوازشگر مرگ را

که

بی مهابا

در آغوش ام

می کشد .

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سراب!

شب ژرف  سایه افکند !

باز خیال رنگین تو

مرا در آغوش کشید

ماه رنگ پریده

می تابد برآب

....

افسوس!

 شب سرانجام

سیراب از شبنم پیکر دوشیزگان

خواهد رفت!!!

...

و

مرا چاره ای نیست !

جز فرو رفتن

در روشنای صبح

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

آرزو

در سکوت ِ تکه پاره شده

نه رویای می شکفد

 نه صدایی اوج می گیرد

تنها من

 پنجره ام را رو به سکوت  مي گشايم

ودر باران اندوه كه مي بارد

به تو مي نگرم...

جایی میان ِ سنگ و سختی ِ تن ام

زبا نه می کشم

نگاه کن !

تنها و بی تشویش

می آغازم زمان را ....

بر اميدي موهوم
روزی هزار بار زلیخا می شوم

ـــ شاید ـــ

شاید به پیراهن پاره  ی

بی تعلق گذر کنی!!!!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٢۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

در این شب شعر و شراب و بی قراری

من مانده ام با نگاهي كه در غمت بي قرار است


با چشم هايي كه بيزار از هرچه باغ و بهار است


دلتنگي گنگ باران ، در يك غروب بهاری


يك پنجره باز و خاموش ، يك پنجره كه دچار است


دلتنگ تر از پلنگم در دره ي زخم و مهتاب


دلتنگي و انتظارم بيرون ز حد شمار است.


يادي پريشان و تلخم ، در معبر خيس باران


شعري كه بي تو هميشه در قابي از انتظار است

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()