بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

اين روزها...

اين روزها

دلتنگي ام

بيش از ستاره ها ست

و دراين شب قصه وار

هزار بار نام تو را برده ام

 در هجوم  هوس های هزار و یک خوابِ کهنه

گويي این هزار و یکمين شبي ست !

كه ستاره هاي نگران

با عطر گريبانت

و به یاد بوسه ي اندوهگین ات

 در گيسوانم  بیتوته کرده اند

اين روزها

دلتنگي ام

بيش از ستاره ها ست

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()

انديشيدن درسکوت

چشمانم كور باد

اگر دروغ بگويم

كسي اين شعر را در من زمزمه مي كند:

گر غروبي بگذرد

پايان راه ديگريست

اي شبانگاه غريب

من ره خود را به صد بيراهه رفتن يافتم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

تو را يادم نيست !

خاک خشک ِ تب آلود

تاب می آورد !!

بوسه های وقیحانه باد بر لبان ترک خوردهِ کویر را

به حرمت سمفونی باران

- زیر بارش عطش -

به یاد نداری !

با کدام آفتاب باریده ای ؟!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

لبان خشكِ زمين را به ابر مي دوزم !!

خوابيده ام

در خلوت شبهايم

در تاريكي نمور احساسم

باز

ابري شده ام

 كه باران دارد!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

انبوهي از شياطين تازه آزارم مي دهند

خدایی خواهم آفرید

سزاوار پرستش

تا الهه گان تو

  مردد بماند  

خدایی کنند یا نه؟!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

....

بجز سكوت و خيال و ترانه يارم نيست


و خشك مانده ام و نقشي از بهارم نيست


تو هم اگر بروي، هيچ كس نمي ماند


به روي شاخه دگر هيچ برگ و بارم نيست


براي دل به تو دادن دگر نمانده زمان


دلم گرفته . . . دريغا كسي كنارم نيست


نه انتظار مرا مي كشد نگاه كسي


و روي شانه ي من غير چوب دارم نيست


بدون شعر  مرا زندگي چه دشوار است !


گلي شكفته تر از شعر بر مزارم نيست

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خواب محبوبتان پريشان باد !

پر از تکرارم تکرار!

اسیر عادت ِ  پدرانم

هیچ نمی دانم ...

می پوسم در این بی هودگی

سر گردان،مشوش

به سنگ می کوبم بی قراری هایم را

در کوچه های تاریک و خلوت

...

دیدگان شرمسار کوچه

و سایه ای سرد تنهایی

-  گاهی حضور می آزارد و گاهی غیبت واژه -

می کشاندم تا اهتزار وارستگیِ ستاره های روشن

 در آشوب پریشانی آسمان

 ...

آه

هیچ ، آرامم نمی کند !!

چقدر خسته ام

که  کلمات باکره ام

سکوت ابدی ام را نمی شکند !

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اشتياقم را ببين !

دلبسته شدم تا نکشم ناز خودم را

مدیون توام وسعت اعجاز خودم را

ازياد تو و نام تو شعرم شده سرشار

در آينه ات تا کنم ابراز خودم را

مدهوشم ودلواپسم ای دوست کجایی؟

تا غرق تماشا شوم آغاز خودم را

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

بيخبران!

آهسته می گویند: بنویس!

جز عشق

کسی را در این خانه راهی نیست

دریغا نمی دانستند  

قلم ام را ربوده اند

و بر شانه ام

از  آوارگی کلمات

آشفته ، اندوهگین

تنها آهی بر جامانده  

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اكنون همه آب هاي جهان وسوسه ام مي كنند

خانه ام بي آتش
دستهايم بي حس
ونگاهم نگران
زير آوار كلام
بنويس
عاقبت دل به تكاپوي كذايي تن داد
بنويس
- دير سالی ست که باراني ام و
ابرهاي آبستن
قصد بار یدن شان نیست دگر
بنويس
كمر بيد شكست
و دلتنگي بر حنجره ام چنبره زد
بنويس
رنگ مرگ آبي ست ...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

اين پراکنده های من است.

با پاره های تنم 

زیر تکه های دلم 

در ويراني دستهاي باد 

میان سفرهای کلمات  حوالی کلام شرجی 

بی آنکه بخواهم 

روح کالَم 

سنگینی بغض ناشکفته ی را بهانه می کنند 

و نمی دانم به بستر کدامین گریه تلخ  پناه برم؟!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

از تبار ...

می گفت کیستی ؟!
از تبار کدام عشیره ی
گفتمش : در انزوای این جاده
فرقی نمی کند
قبیله ی قریب یا غریب
!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

رنگين ترين روياها

مرغان سپید دریایی ، بر فراز دریا

پرواز می کنند                                                                            

سپید ، سپید مرغان دریایی!

از پی فوج شادمان آنان ،

آرزوهای رویایی من ، پرواز می کنند!

بلند بر فراز امواج

بی خستگی ، درنگ

بسوی جهان فراخ!

سپید مرغان دریایی ، اوج می گیرند

آرزوهای رویایی من مواج اند  

بسان مرغان سپید دریایی

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

برهنه در باد

دریا را می شنوم

از تلاطم

گیسوان شرقی ام

که میرقصد

در برابر چشمان باد

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

سرمست نبودن !

من آرمیده ام

در آغوش

آفتاب محو و دریای روشن تر از آسمان

که تو را

هر نفس در خیال ِ پریشان

می میراند

بی آنکه

طعم گس نبودن را

بچشانی ام

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()