بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در تار و پود ِ نفس های ِ روزمَرْ گی های ِ دلم

برای دیدن تاریخ روز تقویم را باز میکنم و تعجب میکنم از اینکه روزها طبق پیش بینی تقویم پیش میروند.

بیژن جلالی

 

 

در امتداد سکوت تو

 کنار خانه ی آتش گرفته ی عین القضات همدانی

 در تلاقی مردد اشک با لبخند

دستی

دهان مرا نیز بسته است

در کابوس‌های تلخ شبانه

بازار برده فروشان مصر  کجاست ؟!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

...خاطرم مانده، هنوز واپسین نفس های اردیبهشت را ... بر تن تقویم دلگرفته بهمن.... باید سفر کنم در کور سوی غروب آن روزها ،سرمست دیدار خرداد ماه ، حیران از خواب سنگواره ها ....مرداد ِعشق را ورق می زنم و در خیالم تو هِی شعر می‌خوانی و من چشم در چشم‌های تو مست می‌شوم و دلتنگی های جهان را درون قاب عکسی می خوابانم تا با خیال راحت در آنها نفس بکشم.

اما این تقویم لعنتی، با آن روزهای کشدار انتظار.... از آبان تاریک گریستن  هیچگاه گذر نکرده است.

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
comment نظرات ()

اینجا کسی دلتنگ می شود!

انسان موقعی می‌میرد که بتواند بمیرد، نه موقعی که باید بمیرد.

                                              صد سال تنهایی، گارسیا مارکز

 

 

بی تو

سالهاست

هیچ گوری

نمی تواند

.........

بی تابی پیش از مرگم را در خود پنهان کند!

 

 

 

پی نوشت:

صدای شاملو توی گوشم پیچیده –" قلمرو شما نه خانه ها خشت و کاه گلی، قلمرو شما در دل کسانیت که دوستتان دارند..."

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تابوتها تنهایند در راه گورستان!

ماییم و غمی در دل و تن پییچده / در سلسله زلف سخن پیچیده

عمریست که در خون شده است این دل ما/ چون لاله داغ در کفن پیچیده

 

 

ای آشنا

خانه ای دیگر نیست

گویی قتل عام خاطره هاست

در این سرزمین تب دار

آسمان هم بوی نم گرفته

از گریه های مریم

بر تندیس خاک گرفته مصلوب

 ــ شکنجه ای  بی پایا ن ــ

ای اورشلیم یتیم
          مرا تاب ماندن نیست

                             از این همه درد

این همه تلخی

***                    

می بینی

صدای ناله باران که رجز می خواند

بر ستاره ای مصلوب

میان مرگ و زندگی

      دوباره دیوانه ام کرده...

 

پی نوشت ها:

سکوت! خوبه اما نه همیشه. سکوت همیشه دلیل برحق بودن نیست. همیشه نشان برتری نیست. گاهی خوبه جسارت داشته باشیم و دفاع کنیم. گاهی خوبه حتی داد بزنیم و اعتراض کنیم. گاهی لازمه!

***

نمیدانم شاعر، شعر نبشته شده بر سر در این پست کیست! اگر کسی می داند به من هم بگوید تا نامش را حک کنم بر زیر شعرش تا آن دنیا یقه مان را نچسبد که چرا حق کپی رایت و امانت در ذکر منبع و غیره... را رعایت نکردی!

... از هفته دیگر امتحاناتم شروع میشود و باید بروم بنشینم بر سر جزوات تا ببینم چه خاکی بر سر میشود ریخت در این وانفسا ... همین !

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خواب و خیال

کویر کسی را  که یک بار گرفتار افسونش شده باشد، دیگر رها نمی کند!

آلفونس گابریل

 

 

کهنه رویای باد را بی تاب نمی خواهم

آسمـان دلـم را بی مـهتاب نمی خواهم

هـرچند دلتنگ  و پـریشـانـم .... امـا

دیـدار "شـما" را در خـواب نمی خواهم

بـگـذار مـرا! تنـها... باهُـرم نفس هـایت

بگذار بداند ماه، شب تاب نمی خواهم

اگرچه بی تو  دلتنگ تر از حادثه ام ...اما

در تاب و تب آبم، سـراب نمی خواهم

 

 

 

 

 

پی نوشت :

شعری ست  قدیمی با اشکالات وزنی .... ولی دلم می خواهد ، خوانده شود ... همین !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من بدنیا آمدم ...جهان آماده باشد!

 

اکنون این منم

مسیح 28 ساله

در زمستانی سرد و بی رمق

ایستاده

"برهنه در باد"

با آرزوهای محال

آرزوهای ژرف و باران خورده

امشب تقویم هم قد می کشد

با من

در ابتدای راهی که در گرگ و میش هوا

چیزی از آن پیدا نیست

و من یکسال بــــز ر گـــتـــر ! می شوم

امشب زاد روز منست!

و من قد می کشم همچون شکوفه های انار

 و به انتظار دی می ایستم

امروز اصلا روز مهمی نیست

بانو!

نشانه اش همین است

دسـت های بی تاب و بیقراری

که رنگ به رنگ می شوند!

امروز تنها سوء تفاهمی ست از حضور کودکی نافهم!

که بر سنگفرش بودن

از شکاف فاصله ها می خندد

- می دانی که چقدر راز میان من و توست-

امروز زاده می شوم

دی ِ 28 ساله من

آیا با تو خرسند باشم

در انبوه سپیدی موها و سیاهی های بکر!

27 سال حضور خاکستری

میان شاخ و برگ قصه ها

آتش را به آتشی دیگر خاموش کردم

 تا انارهای کال باغ

زودتر برسند امسال

دیِ 28 ساله من

هر سال به دنیا می آیم

اما می دانم

زمین گیر رفتنم

ببخش که هنوز آدم نشدم

و باز ناگزیرم در بی تابی نگاهت

زندگی کنم

در این زمستان سرد!

دی ِ 28 ساله من

زودتر از هر سال رسیده ای!

 

 

 

 

پی نوشت:

1)   فال امروز من!

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم....با دوست بگوییم که او محرم راز است

بردوخته ام دیده چو باز از همه عالم ....تا دیده ی من بر رخ زیبای تو باز است

2) ازهمه شما ممنون بابت امروز

 ساجدهنفیسه- اعظمحدیثآمنه – سعیده و سپیده  راستی ابعاد کادوها خیلی خوب بود!!( آیکون یک مسی با دُم فلش دار)...کلی کتاب جدید هدیه گرفتم!

3) امشب وقتی شمع ها را فوت کردم آرزو کردم که خدا به جای تمام پشه های که مرا آزار داده اند به من یک نفر را بدهد که جنبه داشته باشد با یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت کوفت و زهرمار دیگر!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

جاودان من!

My Immortal

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears

And if you have to leave
I wish that you would just leave

'Cause your presence still lingers here

 And it won't leave me alone

 These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
 
And I held your hand through all of these years
But you still have  All of me
You used to captivate me
By your resonating light
 
Now I'm bound by the life you left behind

Your face it haunts
My once pleasant dreams

Your voice it chased away
All the sanity in me
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along

Evanescence

 

 

جاودان من

خسته ام از بودنی چنین

فرومی نشانم  همه ی  هراس های کودکانه  را

 اگر قصدت رفتن است

من امیدوارم تو تنها ترکم کنی

هنگامی که روح تو مردد رفتن است پرسه زنان 
گویی نمی خواهد تنها بگذارد مرا

چونان زخم های که خیال خوب شدن ندارند

این دردها واقعی ست

چه بسا که زمان هم ناتوان است از  محو کردن آنها

هنگام گریستن تو بدان.. . بی درنگ  اشکهایت را پاک می کنم

هنگامی که فریاد برآوری ... خیمه می زنم بر همه ی هراس هایت

و من در همه ی این سالها می خواستم  دستان تو مرا در آغوش بکشد

اما بی آنکه بدانم آرام آرام  وجودم را تسخیر کردی

و شیفته تو شدم – مرا از تو گریزی نیست دیگر-

در کنار گرمی وجودت...

و اینک سرشارم توام ... اما دیریست که کنارم نیستی

و چهر ه ات چونان خیالی خوش مرا در برمی گیرد

و صدایت مرا مدهوش می کند

و چه سخت بود باور کنم که دیگر نیستی

و می پنداشتم که هیچگاه فاصله ای نخواهد بود میان من و تو

اما گویی  من همه ی این سالها تنها بودم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

 

نمی دانم ترجمه خوبی شده یانه ؟!

این  کار از روی بیکار بود و گرنه هیچ نیت سوئی نداشتم !!!

این هم لینک دانلود آهنگ

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دو قدم مانده به معشوق زمین گیر شدم!

قلب من کلیسایی ست خلوت و آرام ...قلب تو امامزاده ای پر زائر

امامزاده یکشنبه  تعطیل است!*

 

 

در عشیره تشویش

از طعم خام فراموشی یک خاطره

زمین گیر شدم

بوی هجرت مرگ می دهد

سکوت دلگیر

خدایان گِلی

در هجوم بلبلان دیاری دیگر

زندگی نفس های آخر را می کشد

در یک قدمی تو!

 

 

 پی نوشت:

عجب حکایتی است، آنجا که دل از خواست دوگانه‌ی خویش به سر گیجه می‌افتد. انسان از آن چیزی که بسیار دوست می‌دارد، خود را جدا می‌سازد. در اوج خواستن نمی‌خواهد، در اوج تمنا نمی‌خواهد. امیدوار است اما امیدوار است امیدوار نباشد. همواره به یاد می‌آورد اما می‌خواهد که فراموش کند.

شبی که سهم من بود از روزگار

*اصل متن از مسعود کرمی

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
comment نظرات ()