بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

انتظار بهاری!

 آدمیزاد هرچه انسان تر شود چشم به راه تر می شود.

 ( دکتر علی شریعتی)

 

 دراین دیار خاموشی   

خاطره ای هم هست، لابد

برای من ، تو

و دستهایی که تهی مانده

از ضربات سکون بر نگاهی خاک گرفته...

از  دلدادگی آدمی

در زیر بارش بوسه ی دلنشین

و لذت نخستین دیوانگی

با آرامشی طوفانی

در ازدحامی از بی‌خیالی

- واپسین عاشقانه من است-

در این روزها

دلتنگم

برای بید مجنونی که آخرین کلامش

در گوش من ترانه می گرید!

 

 

پی نوشت:

آدمی نمی داند کدام را باور کند، آبی امیدوار بهار را، یا سکوت افسرده ی جوانه های زمستان خواب را! آسمان را که خیره می مانی، هرچند پرستویی پلک دلت را نمی پراند و خبری برای چشمِ چشم انتظارت نمی آورد اما... ابرهای مهاجر می دوند، بی وقفه، هر کدام مسافر جایی، دیاری، قراری که دیگر بهار است و موسم بارش و باریدن! چه جنب و جوشی هست در این آبی بیکران معلق! انگار گل باران بهار آسمان را زودتر تکانده است...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

بنجامین باتن

زندگی نه با دقایقش که با لحظه هایش سنجیده می شود . 

( جمله تبلیغاتی فیلم )

 

نام فیلم : مورد عجیب بنجامین باتن (The Curious Case of Benjamin Button)

کارگردان : دیوید فینچر

نویسنده فیلمنامه : اریک راث

بازیگران : براد پیت، کیت بلانشت

 

ادامه مطلب
   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

تناسخ سیب

 چون عاشق سوگند ِ خود را بشکند،

           خدایان بر او خشمگین نمی شوند،

               و مردمان نیز سوگند ِ عاشق را سوگند نمی شمارند...!

                                           افلاطون

 

 گندم

 گناه

 وسیب گونه ای از هوس

 دل می دهم دوباره

 دوباره

 به یک نگاه

 تن می دهم دوباره

 دوباره

 به اشتباه

 

پی نوشت:

 

می خواستم بنویسم که این روزهایم بی‌رنگِ بی‌رنگ است. حتی یکنواختی‌اش آوار نمی‌شود روی دلم که سنگینی‌اش را حس کنم. می‌خواستم بنویسم که انگار هیچ‌چیز حتی هوای این روزهای اسفند هم مرا سرحال نمی‌آورد. حتی گرمای این آفتاب ....

بعد از التحریر :

من یک فمنسیت نیستم اما لغو نشست گرامیداشت روز جهانی زن  دلیل نوشتن این  است!

ادامه مطلب
   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

گمگشته

بدان‌ که هر چیزی را کاری است از اعضای آدمی...دیده را دیدن و گوش را شنیدن...

کار دل، عشق است..تا عشق نبود بی‌کار بود...

السوانح فی العشق؛ شیخ احمد غزالی

 

 

 

در هجوم بی هنگام

عطش ِ انتظاری  نارس

در میان راه

.

..

...

گم کرده

گنجشکان کشتی نوح را...

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

برخی از واژه‌ها را خیلی دوست دارم مثل آب ... مثل محراب ...  مثل مهتاب... مثل گندم... مثل جنگل، مثل دریا... من دریا را دوست دارم... و بیشتر از این، صخره ها را ... و بیشتر از آن ساحل را... و دوست دارم ساعت‌ها در ساحل راه بروم و فکر کنم، اصلا من راه رفتن را دوست دارم ....حتی گاهی وقت‌ها در اتاقم هفت فرسخ راه می‌روم....

هنوز هم شمع را از همه‌ی چراغ‌ها بیشتر دوست دارم و شب‌ها را بیشتر از روزها!

 

حکایت عشقی بی قاف  بی شین بی نقطه 

 

ادامه مطلب
   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()

طولانی تر از سکوت!

 .... روح مجنون پیش و در پس سد بیابان گرد عشق

بد قماری های شترنج مجازی خوش نکرد

رفت تا جایی که می‌بازند خاصان نرد عشق

قمار کردن آسان نیست، حس می‌کنم ریختن این تاس اصلاً ساده نیست، هر چند شاید آسان به چشم بیاید.. می‌دانی! وقتی رسیدی به این که باید قمار کنی ... باید توان خوب بازی کردن را داشته باشی... مثل پرسه  زنی در روزهایی آفتابی ....که ناگهان دل آسمان می‌گیرد و هوا سیاه می‌شود و رعد و برق ....و رگبار شدید.... اما نه چتری هست و نه سرپناهی... پس زیر باران قدم می‌زنی. بی آنکه در پیاده‌رو پناه بگیری ...تنها به راهت ادامه می‌دهی و می‌روی... خیس می‌شوی اما می‌روی... سرما به استخوانت می‌رسد و باد زوزه کشان مورمورت می‌کند، اما می‌روی... چون می‌خواهی بروی...

حس می‌کنم در قمار، وقتی همه چیز را وسط گذاشتی باید خیلی راحت تاس را بیاندازی هر چند سخت باشد. وقتی تاس در هوا چرخ می‌زند و تو همچنان نظاره‌گر آن هستی دیگر هیچ چیز مهمی نیست!... و همه‌ی آرزویت  می شود؛ بردن... درحالی که  شانس را باور نداری ....اما ایمان داری که آن می‌شود که باید بشود...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٧
comment نظرات ()