بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

راویان رفته اند فتنه بر پا کنند

هوای دلگیر پاییز

زوزه ی کلاغان وحشی

در مسیر باد

به گمانم

خبرهای خوشی در راه است !

هوا بوی سیب می دهد

 

 

 

پی نوشت:  

من طلبَنی وَجَدنی و مَن وجدنی عَرفنی و من عرفنی احبَّنی و من احبَّنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فانا دیته.

« حدیث قدسی »

آن کس که مرا طلب کند، مرا می یابد و آن کس که مرا یافت، من را می شناسد و آن کس که مرا شناخت، مرا دوست می دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن کس که من به او عشق ورزیدم،(چون دوری او را نمی توانم تحمل کنم) او را می کشم و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهایش می باشم!

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٠۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

طرح یک بوسه

عجیب می گذرد

 

                     طرح بوسه تو

 

                                          آهسته

 

                                                  آهسته 

 

 بر لبان خسته ام

 

                             نرم

 

                                            تبدار

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

ای عزیز٬ ندانم که عشق خالق گویم و یا عشق معشوق. عشق‌ها سه گونه آمد٬ اما هر عشقی درجات مختلف دارد: عشقی صغیر است و عشقی کبیر و عشقی میانه. عشق صغیر٬ عشق ماست با خدای تعالی. و عشق کبیر، عشق خداست با بندگان خود. عشق میانه٬ دریغا نمی‌یارم گفتن٬ که بس مختصر فهم آمده‌ایم!

«تمهیدات؛ عین القضات همدانی»   

 

پا نوشت:

با دیدن شاهکار فرج الله خان سلحشور - یوسف پیامبر -  که چیزی کمتر از فیلم های هالیودی ندارد ...قهقههبه این فکر می کردم که چرا زنان مصر امروز  با دیدن یوزارسیف فقط انگشتان خود را بریدن....من اگر جای آنها بودم شاهرگم  را می زدم !!!!!!سبز

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من به نو شدن فکر می کنم

وای از واژه‌ها، وای از کلمات. غوغا می‌شود میان دلم. هیهات، هیهات... هیهات از این روزها، روزهای بی‌تو. بی‌انجام و بی‌سرانجام. که چه زود می‌آیند و چه زود می‌روند و گاه عذابم می‌دهند و نمی‌روند. 

از این همه نظاره‌ات ، میان چارچوب دل شکسته‌ی پنجره، خسته‌ام. کاش می‌شد جای آن پنجره، یک بار، بلندای قامت و نگاهت میان همین چارچوب  بوسه ای می داد و می گذشت! آن وقت، قول می‌دادم دیگر مثل دیوانه‌ها، شب‌ها توی آسمان دنبالت نگردم.

نامت که می‌آید... دلم دریای طوفان زده ایست، که موج موج تو را صدا می‌زند. گویی اسیر طوفان نوح است.دختر ِ طوبی و گندم

صبح است، کمی سرد؛ از آن صبح‌های ناب که می‌شود لاجرعه سرکشیدش؛ رنگ‌ها نیمه بیدارند؛ ایستاده‌ام کنار پنجره و خیره مانده‌ام به ابرهای صبح... باد می‌آید... ورق می‌خورند ورق پاره های دل؛ من به نو شدن فکر می‌کنم...

 

 

 

 

 

...درعشق قدم نهادن،کسی را مسلم شود که با خود نباشد،وترک خود بکند وخود را ایثار عشق کند.عشق آتش است،هر جا که باشد جز او رخت دیگری ننهند.هر جا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند...کار طالب آنست که در خود،جز عشق نطلبد.وجود عاشق از عشق است،بی عشق چگونه زندگانی؟

ای عزیز...اندر این تمهید،عالم عشق را خواهیم گسترانید.هر چند که من می کوشم که از عشق در گذرم،عشق مرا شیفته و سرگردان می دارد،وبا این همه،او غالب می شود و من مغلوب.با عشق کی توانم کوشید؟

عین القضات همدانی

 

 

پی نوشت :

این روزها بی خیال درس و زندگی با عین القضات خوشم .... راستی این نوشته ها ماحصل بیخوابی دیشب است و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارد!!!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کافر شدند و مهجور

می دانی

چه فرقی ست میان من و شما؟!

من، پر از کفر به کلمه ام

اما واژه‌ها در دستان شما مومند

 

 

پی نوشت :

۱- عین القضات:

من عشق و کتم ثم عف فمات وجب له الجنة

عشق هر چه پنهان‌تر است پاک‌تر و زلال‌تر است.

۲-صد نکته مرا هم بخوانید.......لطفن!!!

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:٤۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دفترم بوی پیراهن یوسف را می دهد !!!!!

ای که منظور ببینی و تأمل نکنی/گر تو را قوت این هست مرا امکان نیست
درد دل با تو همان به که نگوید درویش/ای برادر که تو را درد دلی پنهان نیست

                                                                                               
(سعدی)

 

کاش نامت با من بود

تا دلم را پاره پاره کنند

باز نفس های گرم ات خوابم را بیآشوبد

بره های چشمان ات گرگ شوند

و زیبایی معصومانه ام را شکارگر

شیرین شیرین  به زنجیر کشیدی ام

 بی که بدانی

تو یوسف نه!

 بلکه دامی بوده ای به وسعت شب و روز

و عشق :

خانه ای که  نه تو را جای ماندن می بخشید

 و  نه مرا  پای رفتن ....

کاش دوباره زلیخا بودم

 

 

پی نوشت :

این خط خطی قدمتی دوساله دارد اما دلم می خواهد دوباره خوانده شود .

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

چرخه باژگون

درنای پیرِ چله نشسته

می گوید:

مرگ

مادیانی ست سپید

چونان هجوم سرخ‌ِ

صدای کسی از پنجره ی فراخِ کابوس،
و
آینه ی این خانه ی ارواح،
و انجماد پایدارِ تنهایی من

خشنود نخواهد ماند

در  این چرخه‌ی باژگون

سرانجام

فروخواهد نشست

درچله‌نشینی ادوار خویش‌

سمت دردناک جامانده ای از کوچ!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

هر حرفی از این نوشته ، هزار هزار خروار درد است . بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم .....

عین القضات همدانی - نامه ها

 

 

پس از تحریر:

این فسقلی بدجوری احساسات مادرانه ام را قلقلک داده !!!!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()