بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

چای تلخ!

لزومی ندارد حرف بزنیم، رابطه کسانی که اولین خاطره یکدیگرند، اینگونه است.

                                                                                    بادبادک‌باز، خالد حسینی

 

 

نیمه جان

پک می زنم بر نفس هایت

.

..

...

....

.....

غرق می شوند

ریه هایم در بوسه ی تلخ

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

نباشد که آرام ِ اتراق ایل را بر هم زنی !

کمی خدا شو تا کمی کفر بگویم

در هوایی پر از گرگ و میش دریده

نمی هراسم

از نفرین شیاطین و پیامبران سرد

که شک کرده اند به تو

و شماره می کنند کُشتگان خویش را ...

 عطر غریب دهل دارد آسمان و باز ...

زبانه می کشد

 درمن

ستیز با خدایان کوچک !

 

 

 

پی نوشت:

روزهای خوبی هستند؟... نه... نیستند... شاید این که من مدام خواب می‌بینم و هر صبح، می‌گـردم دنبال تکه‌های به جا مانده از خواب‌هایم... به دنبال ردّی... نشانه‌ای... و هر بار بی‌فایده است انگار! به خود می‌گویم که هی! سختش نکن... فرصت بده...  به این روزها و شب‌هایی که با نوعی ایمان وشکیبایی می‌گذرانم به انتظار... فکر می‌کنم به نشانه‌هایی ... که همیشه می‌توان یافت... ولی... کو آن نشانه که بخاطرش بروی به ستایش هر چه ندیدنی‌ست!

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:٥٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

من هیچ نیستم ....جز بارقه ی از پنجره های جهان!

اینجا بوی کوچه پس کوچه های ممنوع زمین را می دهد...بوی اتفاق هایی که رخ دادند...اتفاق هایی که خود ِ من بودند!!!

 

من یک زنم!

این، همه ی گناه منست

و من لذت این گناه را به دست باد سپرده‌ام

آنگاه که مو پریشان کرد

و چشم به آسمان دوخت

و دهان به دهان باران

سبز شد

تا کویر

از چشمان من بنوشد

بی آنکه بداند

این دل که از ما می‌ بَرَد

 به دلداده دیگری وعده عشق‌بازی داده است!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

نیازی به گفتن نیست.روزهایم را حراج کرده ام تا بگذرند. روزهایی که دوست ندارم. جایی که غم هایم را کهنه می کنم و جوانی غمگینم را به سلام های هر روزه باج می دهم.حالا می فهمم محیط چگونه سقف آرزوها را کوتاه می کند.اینجا تنگ و کوتاه و زیباست اما زیبایی مرا نجات نخواهد داد

   + مسیح اسمعیلی ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٧
comment نظرات ()