بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در من هزارعاشق بی‌قراری می‌کنند...

گفت: هر که سفر زمین کند پای آبله شود، و هر که سفر آسمان کند دل آبله شود.

«تذکرﺓ الاولیا - باب شیخ ابوالحسن خرقانی»

 

 

 

به این شهر که بازمی‌گردی،

در پی آوار بهار است بر در و دیوار تن

من نیز بازمی‌گردم
با همان لبخند‌های کم‌رنگ و بی قراری های همیشگی
به این شهر که بازمی‌گردی،
هر چند دیر
فراموش می کنم

به کسی  بگویم

صد سال تنهایی

 یعنی یک روز

سکوت رمز آلود

 و ادعای عاشقی

تو بازمی‌گردی
به این شهر لعنتی
و خیابان‌های آشنا

و من،سرگردان

در آوازها

میان چرخش‌ دوباره‌ی ذهنم
در نبودن های همیشگی

و آمدن های یکباره
جوانه می زنم

در آغوش باد

هرگاه که می آیی

 

 

پی نوشت:

گاهی فراموش کردن چه سخت است. لحظاتی در زندگی هست که هر چند کوتاه و کم‌رنگند اما به هیچ حیله‌ای نمی‌شود از دستشان خلاص شد. از تکرار و مرور دوباره آنها....

ادامه مطلب
   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مکاشفه

غم ما خاک نشینان نتوان شست به مرگ

تشنگان را چه کند نقش سرابی ساقی

 

برای آن که می‌رود، دل کندن آسانتر است تا آن کس که می ماند و شاهد رفتن دیگری است

رفتن، قصه ی  عزم راسخی ست برای ،فعلیت  تصمیمی بالقوه که «باید»  به فعل درآید.

 عصیان و جنونی که تنها با رهایی ِ از ماندن، با رفتن فرو ‌می‌نشیند.

اما ماندن و تماشای رفتن دیگری، غوطه ور شدن  در گیجی و ناباوری ِ محض است و دست به دامان جنونی گیج‌کننده و حیرتی ست دیوانه کننده !

 این گونه رفتن، رهایی‌ست و اینگونه ماندن، اسارت!

رفتن، همیشه سهل تراست....

رفتن،  مجالی ست برای ترک تنهایی‌ و ماندن، تنهایی ِ محض!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

شکوی الغریب

 عمل نوشتن به مثابه یک کنش خاطره است .

پل استر

 

شاید برگردم از خودم

دست بردارم از نمی‌دانم ها...

کدامین جمله را نوشته ای

بی آنکه سطرها

جمله شوند

 بر لبانم

ورق می خورم به پیش از حضور یک کلمه

و گم می شوم در پس یک نقطه

هی ورق می زنی

گاهی برمی‌گردی

از دست کلمات

نمی‌گویی قصه چیست؟

نمی‌گویی

گاهی دراز می‌شود  قصه شب به بیداری‌

 و خواب می روند

روزها در دلتنگی

 سطری شده‌ای میان یک واژه

در کتابی که قفسه کرده‌ام بر یادواره  سینه‌

تا

گم شوم

در هر واژه ی که می‌خوانی  مرا به نام ...

 

 

پی نوشت:

عطر ِ تلخ، گنگ‌ام می‌کند، چون سکوت ِ تلخ ِ تو...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

مرثیه ای برای زندگان

چه بی تابانه میخواهمت

              ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه میخواهمت

              ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه میخواهمت

              ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه میخواهمت

              ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه میخواهمت

              ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه میخواهمت

              ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

چه بی تابانه میخواهمت

                   ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

 

 

دارم به زیبا ترین موسیقی دنیا گوش می دهم ! تار است و ضرب و درد و یک دنیا نگفته ی پنهان در پس نت ها و دستگاه ها . نمی دانم بیات است یا چهارگاه . ماهور است یا شور ؟ اما عجب شوریده می کند سینه را برای نگاشتن و نوشیدن آنچه عشق محض نامش نهاده ام ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

دمـــیـــان

ما چند نفر انگشت ‌شماری هستیم که آماده شده‌ایم گام پیش بگذاریم و پای در راه. به همین دلیل داغ بر ما زده‌اند - مثل قابیل-  تا به این وسیله ترس و نفرت بر انگیزیم و آدمیان را از راهِ زندگی عاری از خیال‌پردازی‌شان دور سازیم و به راه‌های خطرناک‌تر بکشانیم. تمامی افرادی که در راه تکامل بشریّت تلاش کرده‌اند، بدون استثنا همگی آنان، توانا و مؤثر بوده‌اند زیرا حاضر شده بودند سرنوشت‌شان را بپذیرند.

در میان هفتاد و چند اثری که از هسه به جای مانده، "دمیان" یکی از پر آوازه‌ترین آنهاست که بسیاری از مردم جهان آن را با اشتیاق خوانده‌اند زیرا سخن نفس انسان است. سخن حال و روزگاری از عمر آدمی است که معمولا گرفتار ارزش‌های قراردادی می‌شود و مجال آشکار شدن نمی‌یابد.

حس می‌کنم افکارت عمیق‌تر از آن است که بتوانی بیان کنی. پس بدان که به اندازه‌ی فکرت زندگی نکرده‌ای و این درست نیست. فقط افکاری ارزش دارند که بتوان با آنها به واقع زندگی کرد...

ادامه مطلب
   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آداب بیقراری!

 هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست .......چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

( بیدل )

 

 

 

شب فرو می‌افتد

من آبستن یک شکوفه‌ام

و به جز شرم

حرفی برای گفتن ندارم

در عین ناباوری غریبم

وه...چه بهار رنگ پریده ای

مویه های گل

همچون قصیده ای ست

که هر گز کسی آنها را نشنیده است

 

 

 

پی نوشت:

بیقرارتر از همیشه که می شوم هی در خانه راه می روم. بلند بلند شعر می خوانم. گاهی می نشینم و ساعت ها با سعدی عشق بازی می کنم . اما این دو سه روزه سعدی هم با من غریبه گی می کند.
حالا تنها بی قرارم و این برای من خود قرار است....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ فروردین ۱۳۸۸
comment نظرات ()