بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

خلوت تنهایی یک زن

دریا  می شنوم

 از تلاطم

گیسوان شرقی ام

که میرقصد

در  چشمان باد

 

 

 

 

 پی نوشت:

 دلم پرمیزند! برای دو کلمه انرژی مثبت !

سه جمله یاس فلسفی ! 

این روزها

طبع ِ شعرم، ماسیده‌است!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

لعنت به این تناسخ!

گفت: اگر من یک روز دوباره به این دنیا برگردم و بخواهم دوباره زندگی کنم دوست دارم پیچش موهای ترا داشته باشم و صدای ترا….

گفتم: مگر به تناسخ معتقدی؟

گفت : نه…

- پس چی ؟!!!!

-  خب .... دوست دارم توی رویاهام به چیزهای فکر کنم  که دوست دارم داشته باشم...... تو چی؟

با خودم گفتم: تو هم  به تناسخ اعتقادی نداری … اما اگر قرار بود روزی به دنیا برگردی چه چیزهایی دوست داشتی که داشته باشی؟

_ ممممممممم….

_ خب بگو؟!!

_ خودم هم درست نمی دانم…اما  از میان روزها اگر قرار به زایش و رویش دوباره ....

 گفت: همیشه همه چیز را پیچیده می کنی؟!!!...

گفتم : وقتی قرار است  که قصه را از اول تعریف کنی قضیه فرق می کند…وقتی قرار است .از اول بنویسی همه چیز می تواند عوض شود. حالت چهره ام …پیچش موهایم… قهوه ای روشن چشمانم … صدایم… نگاهم…گفته ها… شنیده ها… حتی اتفاقها و تصمیم ها….همه چیز….حالا نمی توانم تصور کنم  چه چیزی را ممکن است آن موقع دوست داشته باشی، چه چیزی را نه…

 مگر نه اینکه  دوستی و دوست داشتنها ی آدمی در مسیر شکل می گیرد …  حکایت عجیبی است زندگی ما روی زمین !… کوتاه بودنش … ناپایداریش و … دلبستگی اش !

مثل آبی که در بستر رود جریان دارد و راهی را می رود که بستر سنگی برایش تعیین می کند!

گفت : اما من ....

گفتم :  شاید آن موقع حالت این موها را که الان اینهمه آرزویش را داری دوست نداشته باشی… شاید آن موقع بگویی ای کاش موهایم مثل این زن صاف و روشن نبود…شاید آن موقع…

و با خودم زمزمه کردم  از میان روزها اگر یک روز دوباره زاده شوم دوست دارم همه چیز را ساده ببینم… دور از پرسش های دردناک همیشگی که به بستر شک می کشاندم و زجرم می دهد… صاف و روشن… دور از همه پیچش های آشفته این زندگی

 و شاید بی دلیل دوست داشتن و زندگی کردن را  تجربه کنم !!!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بوی دریا چسبیده به تنم

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

حافظ

 

 

 

 

 

تن های عاصی

      با نفس های مدام  باد

همخواب می شوند

از ارتفاع برهنه

در انزوای تن

در بوی بستری از تو

شبیه تکه های تنم

                                                    _ سکوت_

وقتی تمام فاصله

            از من آغاز می شود

 و خواب می رسد

به سمت دریا

در کنار نفس های من

                وقتی که تجربه های کبود تکرار

                                    تعبیر توست !

 

راستی

         چرا آینه شبیه تو  رفتار می کند!

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

عجیب دلهره دارند، این شب‌ها!

و

زندگی این روزهایم چه قدرپر از کارهای نکرده است. انگار باید عمیق تر شوم در مفهوم زمان.

 این روزها دور برم پر از قصه نگفته است....

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

من ،تو و حرف هایی که نمی توان نوشت!

ای دوست نه هر چه درست و صواب بود ُ روا بود که بگویند...و نباید در بحری افکنم خود را ٬ که ساحلش بدید نبودو چیز ها نویسم بی خود٬ که چون واخود آیم بر آن پشیمان باشم و رنجورای دوست می ترسم وجای ترس است از مکر سرنوشت!

رساله عشق عین القضات همدانی

 

 

 

 

رو به روی تو زبانم بند می ماند هنوز

یک نفس در حد یک آه بلند می ماند هنوز

 

 

بعضی چیزها را نمی‌توان گفت. بعضی چیزها را حتی نمی‌توان نوشت. تنها می‌توانی در خودت بریزی. درست اینجا، در دلت. آنقدر بریزی و بریزی این کلوخه‌ی غم را که پر شوی از این همه وهم تلخ حضور!

بعضی حرف‌ها جایی در هیچ قلب و کاغذ و زبانی ندارند. جنس بعضی حرف‌ها طوری ست که حتی نمی‌توانی با یک آه سرد بیرون بدهی به شکایت یا حتی یک گله‌ی ناچیز ِ کوچک!

گویی الکن می شوی .می مانی که چه بگویی؟! چگونه بگویی؟!می شوی تشنه ای که انگار هیچ کلمه ای سیرابش نمی کند...

 بعضی حرف‌ها حتی درد هم ندارند که بخواهی نشان بدهی؛ با چهره‌ رنگ پریده، با لحن خسته‌ی صدا، با سکوت، بعضی حرف‌ها تنها به این کار می آیند که خواب شبانه را بگیرند و تا خود صبح کش بیایند و جز خستگی دم صبح چیزی به همراه نداشته باشند.

 

از تمام عاشقی از یاد من ، در خاطرم

این که دوست را نمی بیند می ماند هنوز

 

 

 

 

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()

تفسیر تو!

هر جا زیبایی هست، دریغ هم هست

ولادیمیرناباکوف

 

 

تفسیر تو روی نبض من و جای خالیت

شکل همیشه ی ماه ست

چقدر نیستی؟

درعشقبازی لبان خیس از باران

در بی سر پناهی چشم ها

باز کن

دست هایت را

می خواهم گم  شوم

 در قالب این نقطه از بی کسی

 

 

 

پی نوشت:

همیشه از دوست داشتن های ناشیانه ترسیده ام.

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۱۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۸
comment نظرات ()