گر بدین سان زیست باید پست ،من چه بیشرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
چه تلخ است میوه درخت بینایی! چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمی تواند سرش را کلاه بگذارد
دکتر شریعتی
گفته بودی برایت از نور بگویم
بنویس :
نور را به بند می کشند
این انبوه شب زدگان ِبی شرم
درین وهمناکی کور
چشمها بی رنگ
قلب ها بی تپش
سرها فرو افتاده
هیچ کس نخواهد بود که در چشمانت بنگرد
گویی
روز را برده اند
و خورشید رخشان را هزار بار به مسلخ کشیده اند
فریادی نیست
جز یادی از فراموشی …
بدرد می گریم
بر استخوان های شکسته ات
وطن
“مردمانت چه وحشیانه به تو عشق ورزیدند”
این روزها
بر کدامین زخم تو باید گریست ؟!
پی نوشت:
چه حیف ....سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی این روزها از یاد همه رفته!!!
وطن ! وطن ! تو سبز و جاودان باش
سپاه عشق در پی است شرار و شور کار ساز با وی است
دریچههای قلب باز کن
سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش میرسد
من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان
این روزها میترسم... از اتقافی که قرار است بی افتد، میترسم... از ماجرایی که نباید تکرار شود، میترسم.. از تکرار گذشته میترسم...از سرخوردگی میترسم... از دورغ میترسم... از دیکتاتوری میترسم... از تقلب میترسم... از تحجر میترسم... از مرگ اصلاحات میترسم... از ناامید میترسم ... از اما و اگر میترسم... از رئیس جمهور دروغگو میترسم... از آمار و ارقام میترسم....از پرچم مصادره شدم وطنم می ترسم ...از شنبه نیامده میترسم... از جمعه ای که در راه است، میترسم... از شعور ملت میترسم... از صندوقهای سیار میترسم... از ترس های پنهان مردم میترسم...
دلتنگم آنچنان که اگر بینمت به کام....
پس کجاست؟ (یادداشتهای گمشده-قیصر امینپور)
چند بار
خرت و پرتهای کیف باد کرده را
زیر و رو کنم. . .
می گذرد
خلاصه ی خیال نا تمامی
از تو
در بارش بوسه ی خیس
بر پوست تنم
و لرزش نگاه بی امانم
در هُرم نفس های تو
پی نوشت:
کجاست حدود این دلتنگی. . . کدام آرش در سینهام دست به چله بردهاست که شاهتیر این همه غم تا عمر دارم در خاک هیچ سرزمینی آرام نخواهد گرفت. . .
بنال بلبل اگر با من سریاری ست...
عشق، بدون دلیل، بدون مقیاس میآید و همین گونه میرود. وقتی هست دیگر نمیتوان کاری انجام داد. در نبودش میتوان نوشت!
غیر منتظره، کریستین بوبن
چَشمانت؛
آینه من
و شبیخون ظالمانه ی
فراموشی های
در همهمهی کلماتِ غمّاز
بیآنکه بویی از طهارت برده باشند
حروف ناشُسته ولگرد
میانِ تعبیرهای شاعرانه دل
عاقلانه
در جستجوی ِ بوی ِ نفس های جفت ِ خویش
سرگردانند!
پی نوشت:
موسی وقتی خضر می گوید بکش نمی کشد یعنی هنوز عاشق نیست.... می دانی عاشق که بشود می گوید:
"ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق... ترک منبرها بگفته بر شده بر دارها".