بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

هنوز مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

بسیار گل

که از کف من برده است باد
اما من غمین
گل های یاد کسی را پرپر نمی کنم
ومن
مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم

 

 

 

 

 

 باور مرگ شکیبایی برای من که لحظه به لحظه با پری خوانی شکیبایی  ایمان آوردم  به تولدی دیگر  و  در تاب و تب  علی کوچیکه  به آفتاب سلامی دوباره داده ام .

و هنوز دارم کشش صدای خسرو شکیبایی را در خوانش سهراب مرور می کنم...سخت است که  بگویم گویی که یکسال گذشت از مرگ حمید هامون...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گورهای بی نشان

 صفرها را بستند /تا به بیرون زنگ نزنیم /از شما چه پنهان /ما از درون زنگ زده ایم

  زنبور های عسل دیابت گرفته اند - اکبر اکسیر

 

و زمان گذشت

و ایامی دیگر در راه است

در زوزه آدمی

در گذر زمان

در برابر شیون چشم هایی ابر

به وقت باران

در گورهای بی نشان ِ گلوله نشان

در غبار ستاره ها

 

آسمان همیشه

باران نمی نویسد

بر پیاده رو های پایتخت آتش

 

اولین پرنده به خون تپیده

بال خواهد گشود

هر شب

بر اشک های مادران داغدیده

و انزوای پدران سکوت

و هر روز

می شمرد مرگ

را از نو

با سبدی پر از گل

در انتظار

شکوفه های  درخت لیمو....

 

 

 

پی نوشت:

خوش بخت که نه...  اما معلوم نیست این از خوش اقبالی مان است یا بد اقبالی مان که در زمانه ای زندگی می کنیم که همه ی آنچه که بیشتر هم سن و سال های مان در جاهای دیگر دنیا فقط  در کتاب ها می خوانند و شاید هم خوب نمی فهمند را کاملا حس کرده ایم!!!....به قول نامجو : این اینکه زاده آسیایی به این میگن جبر جغرافیایی! 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

درد جاودانگی

وشما از من می پرسید مگر تو کیست و من از زبان اوبرمان پاسخ می گویم:

در ترازوی جهان هیچ ، و برای خودم همه چیز!

 

 

 

این جمله را در کتاب درد جاودانگی اونامونو خواندم ؛  "فیلسوفان و شاعران برادران توامانند" این چند کلمه بهانه ای شد تا لذت خواندن « درد جاودانگی سرشت سوگناک زندگی » اثر شاعر،داستان نویس و فیلسوف اسپانیایی را هرگز فراموش نکنم .

این نویسنده میگل د.اونامونو که در 29 سپتامبر 1864 در بیلبائو به دنیا آمد. اونامونو بیشتر عمرش را در شهر قرون وسطایی سالامانکا گذراند و در دانشگاه این شهر به استادی زبان و ادبیات یونانی اشتغال داشت ولی به دلایل سیاسی چند سال بعد معزول شد .

اونامونو، پس از انتشار عمیق‌ترین اثرش « درد جاودانگی سرشت سوگناک زندگی » در سال 1914 و در پی مخالفتش با دبکتاتوری پریمودریوا، به جزیره‌ی فوئوته‌ون‌تو تبعید شد و همین امر موجب شهرت  وی در آمریکا گـردید و سبب شد  منتقدان  به او لقب «بیدار کننده» بدهند.

وی پس از بـازگشت از تبعید دوبـاره به ریاست دانشگـاه سالامانکا برگزیده شد اما در 1936 دوباره معزول گشت و سرانجام در همان سال بر اثر سکته‌ی قلبی دار فانی را وداع گفت.

اونامونو به کی‌یرکگور علاقه‌ی خاصی داشت و او را برادر روحانی خود می‌شمرد (دردجاودانگی،138:34)و همین علاقه و اشتیاق وی سبب شد که برای خواندن آثار او به زبان اصلی، به فراگرفتن زبان دانمارکی همت بگمارد. وی علاوه بر زبان‌های باستانی به شانزده زبان دیگر آشنایی داشت و همین آشنایی و مطالعه‌ی آثار بسیاری از اندیشمندان باعث تعارض و تناقض درونی وی شد که خود نیز به این موضوع در مهم‌ترین اثرش «درد جاودانگی» اشاره می‌کند: «قائل به طرفین تناقضم، اهل تناقض و جدلم (دردجاودانگی: 326) و این تعارض و جدل درونی را مایه‌ و معنای زندگی می‌دانست که باعث انسجام و یکپارچگی در زندگی‌اش شد و به آن غایت عملی بخشید.

" دون میگل د اونامونو" در "سرشت سوگناک زندگی" می نویسد که نه به صفت "انسانی" اعتماد دارد و نه به اسم معنای "انسانیت"؛ بلکه فقط به اسم ذات "انسان" معتقد است؛ آن هم نه انسان انتزاعی بی زمان، نه انسان اقتصادی مکتب منچستر، نه حتی انسان اندیشه ورز، نه انسان آرمانی که خود، انسان نیست؛ بلکه انسانی که گوشت و خون دارد، انسانی که میمیرد.

 اونامونو وقتی داستان می‌نویسد، در قالب یک نویسنده‌ی صرف داستان فرو نمی‌رود. او می‌نویسد برای بیان اندیشه‌های فلسفی‌اش نه برای داستان‌سرایی. به همین دلیل است که داستان‌های او غالبا فاقد طرح است. داستان‌های او همسان زندگی‌ ست که به آرامی  به پیش می‌رود.

وجودی گرایی او در داستانهایش نیز به چشم می آید: داستانهای او به معنای معهود کلمه داستان نیستند؛ یعنی طرح ندارند یا به عبارت دیگر طرحهای وجودی دارند، طرح بی ماهیت. و این طرح چنان است که خود نویسنده هم از آن بی خبر است و همچنان که به پیش می رود و شخصیتهای داستان  یک به یک بافته می شود. به عبارت دیگر طرحی اگر هست به سان خود زندگیست و تعبیه ای در کار نیست.

 محوری‌ترین موضوعاتی که اونامونو را به چالش وامی‌دارد مسائلی چون مرگ، جاودانگی، انسان، ایمان، شک و رنج می‌باشد. به نظر او ایمان به معنای پذیرفتن نیست بلکه ایمان را درافتادن می‌داند. او رنج را لمس کردن واقعیت می‌شناسد و این‌گونه توصیف می‌کند: «رنج همانا حس کردن روح است ماده و ذات خود را؛ همانا احساس نفس است از ملموسیت خویش؛ و واقعیتِ بلافصل است. رنج جوهر زندگی و ریشه‌ی تشخص است. زیرا فقط رنج است که ما را به هیأت تشخص در‌می‌آورد...» (دردجاودانگی، 265)

اونامونو، مفهوم جدیدی از انسان می‌آفریند؛ انسانی که او را غائیت جهان می‌داند. انسانی که نه او را در قالب صفت نسبی جا می‌دهد و نه در قالب اسم معنا بلکه او را اسم ذات می­داند. انسانی که دارای گوشت و خون است. انسانی که متولد می‌شود، رنج می‌برد و زندگی می‌کند. البته زندگی‌ای که غایت آن را زیستن می‌داند نه دانستن و انسانی که تمایز او از حیوان را نه عقل، بلکه احساس و عاطفه‌اش می‌شمارد و ذات انسان را تلاش او برای همیشه ماندن.

اونامونو معتقداست داشتن ایمان، مستلزم رها کردن عقلانیت است. «عقل به کمک استدلال‌های خود با تشنگی روح به ابدیت مخالفت می‌کند، درصورتی‌که ایمان، ما را به سوی گرویدن به یک زندگی ابدی سوق می‌دهد.» ( دردجاودانگی:73)

اونامونو هم‌چون عرفای شرقی، ایمان را این‌گونه تعریف می‌کند:

«ایمان داشتن به خدا، همانا دوست‌داشتن خداست و در عشق ما پروایی هست؛ و ما او را حتی پیشتر از آنکه بشناسیم، دوست‌ می‌داریم و به امداد این عشق آخرالامر او را در همه چیز خواهیم یافت و خواهیم دید.»( دردجاودانگی: 253)

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

 

در عذابم من از دست تو خداوندا .... ولیکن نیستی تو ... چون اگر بودی تو ، من نیز بودم !!!!!!!!!

 این هم فرازی از دعای اگوست هرمان فرانک که گویای احوالات من است و شاید خیلی از شما ها در این روزها ...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بلوط های زاگرس

تو می گویی: زمان در گذر است ...آه .. نه ، زمان می ماند. ما در گذریم

ایزاک دیزریلی

 

 

نه !

این برف آب نخواهد شد

با هیچ آفتابی

هیمه ی بر پاکن

با بلوط های زاگرس

 

 

 

پی نوشت :

این روزها معنای کامل جمع نقیضینم...مرده شور این کلمات عربی را ببرد!

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۳٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٩ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی.. ....

  هیچ کس هست از برادرانِ من که چندانی سَمع عاریت دهد که طَرفی از اندوهِ خویش با او بگویم ، مگر بعضی از این اندوهانِ من تحمل کند به شرکتی و برادری؟

(قصه مرغان- شهاب الدین سهروردی)

 

زمان نهیب می زند

بازگشتی نیست

به سادگی خوشه ها

و آبها فرو رفته

در زمین

شاید آنکه به صلیب کشیدند

بی گناه

رها شده

در سرگردانی  یک نگاه

به جستجوی بوسه ای دلنشین

و فراموشی تکرار می کند

خواهی مرد

همچون قوی سپید

بهت زده،

باشکوه

در انتظار سپیده دم...

 

 

 

 پی نوشت:

 دیر زمانی است که نیستم. دنبالش بوده ام این نبودن را. گم می شوم در هزارتوی من تا پیدا شوم در خویش....

*****

  این شعر زیبای زنده یاد حسین پناهی را اگر تونستید با صدای پر از اندوه خودش گوش کنید ...می چسبد خیلی زیاد

 دیوونه کیه عاقل کیه  جونور کامل کیه 

ادامه مطلب
   + مسیح اسمعیلی ; ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

گروهی خواستند و ندادندشان و گروهی نخواستند و بدادندشان(1)

من می گریم زیرا که چیز دیگری برای گفتن ندارم

آندره ژید

 

دلم می خواهد بنویسم شاید کمی آرام شوم اما این روزها دست و دلم به نوشتن نمی رود...شهر در سکوت سردی می سوزد و من باز حس می کنم که در خیابان های به ظاهر آرام ، نبض شهر تندتر از همیشه می زند.

این روزها نگرانی امانم را بریده  و نمی دام دل نگران کدامیک از شما باشم ؟!....این روزها در بیداری هم کابوس می بینم  و با تلنگری پریشان و آشفته  زیر لب می خوانم :

نخوان با من

 

از آواز

 

ساز های بی‌کوکی که می نوازی !

 

هوا را به زنجیر کشیده ای

 

خدا را نیز هم...

 

 

این روزها حکایت من، حکایت آن سنگی ست ! درست زیر گنبد مسجد شاه (تو بخوان امام). . . با ابعاد مربعی یک وجب در یک وجب، سالهاست لگد می‌خورد، که انعکاس لگد خوردنش بپیچد در مینای مسحور کننده‌ی گنبد. حکایت آن سنگ که سالهاست لگد خوردنش بهانه‌ایست که شکوه و اعجاب گنبد آبی را به خاطر دیگران بنشاند...

 

 

١.ابوالحسن خرقانی

٢. طرح زیبای بزرگمهر حسین پور

   + مسیح اسمعیلی ; ٥:٤٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ تیر ۱۳۸۸
comment نظرات ()