بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

چشمانت

«ای رابعه، این درجه به چه یافتی؟ گفت: بدان که همه یافت‌ها گم کردم در وی. حسن گفت:

او را چون دانی؟ گفت: چون تو دانی، ما بی‌چون دانیم.»

تذکرة الاولیاء

 

 

١)

اقتدا می کنم

به آیه آیه

چشمان ِ تو

و قاری مغموم  تمام گریه ها

می شوم

٢)

به اتکای چشمهای تو

انقلاب می کنم

باصراحت گیسوان  باد

و لهجه ای بیابانی

در بارانی ترین فصل های خورشید...

 

 

 

 

 

پی نوشت:

اولین افطار بی صدای ربنای شجریان ... 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

می آفرینمت! چونان که التهاب بیابان سراب را...

 

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد ترسی ندارند!

 دکتر شریعتی

 

 

 

 ١)

 

گاهی قفل می شوم به کلمات ، واژه ها این زمزمه های  دلتنگی را  هی با خودم تکرار می کنم و هی در خودم تکرار می شوم تا شاید نقاب را کنار بزنند این واژه های التهاب در شرف تولد!

 

.....

 

٢)

 

کدامیک....جیغ  و داد یا فریاد ؟!

 

داد با آن الف ی که هم کوته می توان خواندش  و هم بلند... یا فریاد که بسی بلند ست و گوشخراش، اصلا بنجل ست و عاریه ...

احوالاتش معلوم است تنها بلدست شعار بده و قیل و قال راه بیندازد؛ همانند روسپیان مفلوک قیمتی ندارد و بر سر هر کوی و برزنی مفت به چنگ می آید.

داد اما چیز دیگری ست؛ اصالت دارد لاکردار! شبیه دخترکان باکره زیبا روی که بر بکارت خویش می نازند.

 و اما جیغ،  مبتذل است و جلف... آکنده از عشوه های  بدلی! تنها برای جلب توجه است و بازاری؛ در نهایت گیرایی!

باز فریاد،می توان گفت: شاید از سر درد باشد!

اما داد متین است و پر ابهت، مودب و باوقار... اهل همنشینی با نا اهلان نیست. اهل دل می خواهد،داد ...

پیشینه دارد و اهل ریا نیست؛ ظریف است و دلنشین!....می ایستد؛روبه رویت و رک و راست در چشمهایت می نگرد و حرف های نا گفته اش را زمزمه می کند. اهل شعر  و شاعری نیست مانند فریاد . صادق است و راست گو و به همین سبب بسی نا مجبوب!

 

....

 

3)

 باز می گردم... همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنید یا انکار. مرا سرآغاز بپندارید یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم...

مرا بشنوید یا نه. مرا جستجو کنید یا نکنید. من هستم هرچند همیشگی نیستم.

باز می گردم... همیشه باز می گردم...

خشم زمان من بر من، مرا منهدم نمی کند، من روح جاری این خاکم...

من روان دائم یک دوست داشتن هستم....

باز می گردم .... همیشه باز می گردم!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

چند خط برای خواندن!

خداوندا ، درد را تا کجا می تواند خواند ؟

خداوندا ، درد را تا کجا می توان دید ؟

درد را تا کجا می توان شنید ؟

 

 

خسته ام
می خواهم کمی بخوابم
فارغ از کابوس های

 این شب های ِ درد های ِبی مجوز

 

اما دوباره

به یاد صبح جمعه ی کثیف انتخابات می افتم

که  گفتید:

داستان عصای  موسی و اژدها را به خاطر داشته باش!

 حالا چهل روز و اندی  گذشت

از روزی که

خوکی چرید  بوستان ما را

 بیچاره  چمن ها

                         بیچاره چمن ها....

 

دلتنگم و بغضم می ترکد و با خود می گویم :

 

شاه ترکان سخن مدعیان می شنود
                                  شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد

 

 

 

 

 

پی نوشت:

راستی !
مرد جان به لب رسیده را چه  می نامند .... !؟

 

....

 

خواندن لینک زیر هم خالی از لطف نیست !

اعتراف می‌کنم که دادگاه رسمی است

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()

باد می میرد

هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزد گور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد...

 


احمد شاملو

 

 

 

 

 

درخت دعای باران می خواند

خورشید بی تاب

برگ له له می زند

رو به آسمان

زمین تشنه

هوا گرم

باد پنجه در پنجه درختان 

شاخه ها ی شکسته !!

پرنده بر نمی گردد

آیا عشق مرگ نیست ؟!

کوه از درد به خود می پیچد

سرگشته ای

گنگ در بیابان برهوت

رقص کنان می خواند:

اندک صبر

باد هم می میرد

 

 

پی نوشت:

در من شعله ای بود که دیگر نیست. بارقه ای, سو سو ی.حرفی از جنس نور که دیگر نیست. ..نیست که روشن کند واژه را .... تا واژه روشن کند کلمه را .....و کلمه به حرف آورد عاشقانه های مرا.... تو را... 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
comment نظرات ()