بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

شاعر کجا شاعری می کند؟

سیاه سیاهم

با زرد هماهنگم کن استاد!

گاه حجم یک کلاغ

کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند

«حسین پناهی»

 

 

 

 

می آیم

این بار

از پشت دیوارهای شب

در آغاز افق

می خوانم

در نهایت تاریکی

بی هیچ امیدی

خالی می کنم

خیال خود را

از خواب سنگواره

باید سفر کنم

تاکجا؟!

 

 

 

 

 

پی نوشت:

هنگامی که برگ ریزان فرا می رسد، گویا احساس آدمی را باد، با خود به سرشاخه ها و برگ های درختانی می آویزد که هر لحظه رنگ می بازند و سرانجام فرو می افتند.

 احساس آدمی همواره در هوای نفسی ست که فصول برایش رقم زده اند.

احساس، هوا می خواهد،

 احساس، آزادی می خواهد،

هوا می خواهد؛ دوباره پائیزی دیگر. ..فصل سرد رطوبت خاک، فصل نوبرانه های خاک ، باد و هوا.... فصل کوچه باغ هایی که همه یاد ها را با خود به جشن باران های فصلی ....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

پرسه خوانی

 کاش آن قدر که سرمان می شود ... دلمان هم می شد!

قیصر امین پور

 

 

درشرق فلسفه ای هست به نام سئینگ چنگ که می گوید:

زندگی دوباره ای وجود نخواهد داشت اگر کرم پیله ای به دور خود نپیچد و پروازی نخواهد بود اگر پرنده ای تخم را بشکند.ولی عشق پروازست و زندگی دوباره حتی به شکستن زودرس یک تخم و یا شکافتن پیله های بارور .

...پس پرواز کن پیش ازآنکه بالهایت رشد کنند و پروانه شو بی آنکه پیله ها آماده’ پر دادن تو شوند!

***

حال مرا میشناسی؟
نه نمیشناسی،

من همانم  که روزگاری پیله ام را پاره کردم.... و اینک نوزاد ناقصی ام در بستر جنون ولی پرواز کردن تنها هنر من است !

و پیله، خانه ی اجداد من است و پروانه شدن رسم دیرین این قبیله !

 

 

 

 

پی نوشت بعد از تحریر:

نمی دانم برای این نوشته تو چه نامی بگذارم پس مثل خودت می گویم

 " ز مثل زندان"

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

....و این درد است، درد ِمطلق ،مطلق ِ درد

"انسان شاهکار هستی‌ست، تنها در مقابل مرگ زبون است."

سوفوکل

 

 

 

دلم سنگینی یک برگ را

                   می شناسد

و تمام

حضور غربت را

تا صبوری زخم خورده آن سوار افتاده

که در بامدادی

بی بنفشه و بی کاکل

بر طناب مرگ

می‌خرامد

لوند و بی‌اعتنا

لابلای شاخ ‌و برگ بید

با گلوبندی از ترانه های بوسعید

              و ایمان نداشته ِ عین‌القضات همدانی

 

 

 

 

پی نوشت یکم:

چرا ماندگار نمی‌شود این دلِ ناماندگارِ به تنگ آمده؟ بعد از گذشتن‌‌ها تنها بهانه‌گیرِ نبودن‌هاست.... گریزان مانده از اهلی شدن... قرار می‌خواهد شاید که این ست دلیل همه بهانه‌گیری، نه! ...شاید رفتن ‌می‌خواهد، بریدن از همه. از بند‌ها. .. و شاید .هجرت‌می‌خواهد، از سرزمینی که تو را از من می‌گیرد و مرا به تو نمی‌رساند ...

 

پی نوشت دوم:

میگفتند بهنود روی پای مادر احسان(مقتول) افتاد و التماس کرد. میگفتند خواهر احسان هم روی پای مادرش افتاد تا نگذارد بهنود اعدام شود. میگفتند برادر احسان لحظه ی آخر رضایت داد ، میگفتند پدرش ساکت بود. و گفتند مادر مقتول یک نه  محکم گفت و صندلی را از پای بهنود کشید و بهنود در هوا رها شد ، با طنابی دور گردن.

قانونی که اجازه ی قساوت به مردمان بدهد ، توسط انسانها و برای امنیت انسانها آورده نشده است.

قانونی که حق سنگدلی به انسانها بدهد ، قانون پلیدی است که مناسب جامعه ی انسانی نیست.

 

و بخوانید :

نوشته ای از وکیل بهنود ، محمد  مصطفایی،

آرزو دارم آسمان را خارج از زندان ببینم ، مصاحبه ای با بهنود 

فیلم آنها روزی هزار بار می میرند که در قطعه های چند دقیقه ای

مرگ بهنود، مرگ احساس مادری انتقامجو، مرگ مهربانی، نیک آهنگ کوثر و بهترین نوشته درباره این درد

 

و همچنین خواندن این پست آخر وبلاگ محسن باقرلو(کرگدن) ، یک فکر بد و دو خبر خوب!!!

 

 

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٠۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

ذهنم را می جویم !

هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست

چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما

( بیدل )

 

 

 

بردوش

 خواهم کشید

شادمانه

اندوه کلمات  را

اگر  دمی

رها کند مرا  

یهودا...

 

 

 

پی نوشت  :

آدم وقتی دلش درسفر باشد خبرندارد حول وحواشی اش چه می گذرد... میدانی صفای پا برهنه در چیست؟... اینکه ریگی بر کفشت نیست!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

عاشقانه بر صلیب

پس این ها همه اسمش زندگی است

دلتنگی ها،دل خوشی ها،ثانیه ها،دقیقه ها

حسین پناهی

 

تو را  به یاد می آورم

مست و رقصان

 از عطر واژه ها

 در پیچ آن کوچه

دو قدم مانده به گریه سیب و فراموشی ماه

تو را به یاد می آورم

در کوچه های بن بست

رویا

تو را به خاطر می آورم

درست  کنار بازار برده فروشان   

دست در دست

رقاصه ی مو مشکی

                  با پیراهنی نارنجی...

 

 

 

پی نوشت:

این روزها چنگ می زنم به دامن واژ ه ها  و در گور نوشته های دل دفن می شوم .تکرار می شوم بی آنکه به یاد بیاورم که روز ها بهانه می بافند در طعم تلخ بی حوصلگی های که به ضرب ایمان به داشته هایم !..آنها را کافر نمی شوم!

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
comment نظرات ()