بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

غم پنهانی من!

خواهی که سست و سخت جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

حضرت حافظ

 

 

 

 

 این روزها

نه هیچکس شبیه تو می آید

نه هیچکس شبیه تو می رود 

بر دلم 

 

 

 

 

پی نوشت:

 روزها می گذرد ؛ برگ‌ها از شاخه می  افتد؛ اشک‌ها  می لغزد؛ اما هنوز خاطره‌هایی هست که نیافریده‌ام....با تو!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

و زبانم را قورت می دهم!

مگر نمی بینی که درد همگانی شده،طبیبان بیمار و خلق در معرض نابودی اند."

غزالی

 

 

کفشهایم کجاست؟

می خواهم سر شب راهی سفر شوم

مدتی را بی بهار طی کنم

دو سه پاییز در به در شوم

می روم گم شوم برای خودم

نیستم در حدود حوصله ها

 

 

 

 

پی نوشت:

نوشتن در حاشیه یا از حاشیه یا بر حاشیه،فرقی نمی کند.این حاشیه بر متنی است که نیست،بر زندگی،که در گذر است...این روزها عجیب دل بسته ام به حال،حال گرفته ای که از هر طرف خبرهای بدی می آورد.زندگی خوش نیست.درد دارد.. درد!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بادهای وحشی خشم !

گفت : احوالت چطور است ؟

گفتمش : عالی است... مثل حال گل !...حال گل در چنگ چنگیز مغول 

قیصر

 

بادهای وحشی خشم

 بهت شبانه

سینه ی دشت

از جراحت مدام رودخانه

 بی نشان تر از همیشه

در میان رقص شعله های بی پایان ِ حرف های غبار گرفته ی شاعری گمنام

دلش به تنگ آمده

از سکوت وحشیانه ی  آوای پریشانی

هزار هزار
بلبل سرگشته ی هفت کوه و کتل و کمین

 

 

 

 

اعظم می گوید:

برای نفیسه نوشتن سخت است.از نفیسه نوشتن یعنی از یک دهه دوستی سخن گفتن از یک دهه با هم زندگی کردن با هم بودن...

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

برای دخترم نفیسه

چه زود گذشت !

انگار همین دیروز بود (سال ۸۰-۷۹) ، ساجده گفت : “مامان میخواهم با دوستانم درس بخوانم و نفیسه اصرار دارد همه به خانۀ آنها برویم ”

اول مردد بودم ، خانه شان کجاست ؟ چه کسانی در خانه اند ؟ … چه میتوان کرد ؟ مادر هستم با کوله باری از نگرانی ها . و ساجده با لحنی آمیخته با اندوه گفت : ” نفیسه ، پدرش را که در اثر مواد شیمیائی در جبهه ها دچار سرطان شده بود بتازگی از دست داده و سایر خواهرها و برادرانش هم ازدواج کرده و زندگی خودشان را دارند و نفیسه و مادرش با هم زندگی می کنند ” حس عجیبی پیدا کردم . نفیسه دختری بسیار دوست داشتنی و سرشار از مهر و عاطفه بود و در عین حال ، نجابت و متانتش حکایت از تربیتی صحیح و مبتنی بر اصول دینی و فرهنگی داشت و این را از تمام مراودات و ترددهایش به منزلمان دریافته بودم و حال که می دیدم این عزیز در غم از دست دادن پدر رزمنده اش اینچنین به مادر که همۀ زندگیش بود عشق می ورزید و این یادگار پدر را با همۀ وجود قدر می دانست از خود دلخور شدم بخاطر سؤالاتم در خصوص زندگیش … یادم است از آن به بعد هر زمان بچه ها میخواستند درس بخوانند ، راهی خانۀ نفیسه می شدند و وقتی علت را می پرسیدم ساجده میگفت : ” مامان ! فقط باید مادر نفیسه را ببینی ” … و من دیدم آنهمه مهر و صفا را و از نزدیک لمس کردم تمام محبتی را که آن شیرزن با همۀ خلوصش به پای فرزندان ما که دوستان دختر دلبندش بودند نثار می کرد و شنیدم دعاهایی را که به بچه ها یاد می داد تا بتوانند با آرامش در جلسات امتحان شرکت کنند .

و چقدر گریستم وقتی نفیسه مادرش را هم از دست داد . گریستم برای دل تنهای نفیسه ، گریه کردم بر ازدست دادن انسانی غریب و بزرگ و زار زدم شاید حتی برای اینکه خود را ناتوان از جبران آنهمه مهر و محبت مادرانه می دیدم برای نفیسۀ داغدار و تنها …

و اینک اشک را دلیلی نیست بر نباریدن که باید خبر دستگیری این عزیز زجر دیده و این فرزند پاک میهن را بشنویم و چقدر از خودم بیزار شدم آن زمان که در اوج گریه برای این غریب ، ناخودآگاه خدا را شکر کردم که مادرش نیست تا شاهد چنین جفائی بر دلبندش باشد . مادر نیست تا بپرسد عزیزش به کدامین گناه ناکرده در بند است ؟ مادر نیست تا … و اگر بود حتمأ با شنیدن این خبر جان می باخت .

و اینک من به پاس اندکی از محبتهای آن مادر می خواهم برای نفیسه مادری کنم و از آنانکه بی خبر از فداکاریهای پدر نفیسه زارع کهن ، و بی اطلاع از تدین و اعتقادات پاک و خالص این دختر مظلوم به اسلام و جمهوری اسلامی ، وی را به بند کشیده اند بپرسم به کدامین گناه ؟

مریم شربتدار قدس(همسر فیض الله عرب سرخی)

 

***

 

نفیس من !

امروز که نامه مامان ساجده خواندم ، دوباره خاطرات یک دهه دوستی در برابر چشمان رژه رفت !

چه شب های را به صبح رساندم ... در خانه شما کنار مادر که الان نیست و نمی دانم  اگر بود با نبود  تو چطور کنار می آمد !!!

نفیس من!

هیچ یک از ما هفت نفر ( ساجده ، سعیده، سپیده، حمیده ،‌اعظم و من ) .... دیدی باز گفتم گروه هفت !  اره هر چند تو آنجایی در بند ولی باز هم کنار مایی در این گروه هفت ! ... آرام نخواهند گرفت تا تو بگردی !... تا شما برگردید!!

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

صدایمان به جایی نمی رسد...کسی به کسی نیست.

نفیسه زارع کهن و حجت شریفی هم بازداشت شدند

... نفیس من !

آن سوی واژه ها ی ما

بی تو

باران چکه چکه می بارد اینجا...

تا وقتی بیایی ...تا وقتی بیایید....

تا وقتی بیایید....

تا وقتی بیایید....

تا وقتی بیایید....

تا وقتی بیایید....

***

نفیس من !

این بار من می گویم

دلم گرفته ...

همین !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()

سخت نازک گشت جانم از لطافت‌های عشق

بعضی وقایع به کتابت در نمی‌آیند.

ابوتراب خسروی، اسفار کاتبان

 

 

 

پیراهن رها کن

در پاگرد تَن

....

...

..

.

تا باران بوسه ببارد

بر چشمان  من !

 

 

 

 

 

پی نوشت:

بوی چای تلخ،.... نم‌نم باران،.... حضور پاییز..... چتر خود را باز کن، هوای دلم....... بدجوری بارانی است !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸
comment نظرات ()