بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم ...

سعدی در گلستان نوشت:
رنجوری را گفتند: دلت چه می‌خواهد؟ گفت : آنکه دلم چیزی نخواهد

 

 

 

 

آغاز من
            در تو
            با نفس های پیوسته ی دلی گرفتار

                                                وخیالی پرهیزکارانه

 و بی قراری دیداری عجولانه ست

**

دستی بکش

            بر سروده های خیالی ام

                           در هجوم دلخوری های دو تار
                                                          بداهه  می نوازم
                                                                              از منِ تو ...

 

 

 

 

این  واژه ها درد کدام جراحت را دوا می کنند ... وقتی دلتنگ توام!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
comment نظرات ()

آنجا کسی دلتنگ می شود!

انسان تنها «به دست خدا منزوی شده است»

اکتاویو پاز

 

 

 

هر روز تو در من  جا می مانی

وهر شب من

                ادامه خودم را

درخواب هایی

                 که چشمانم را

به غم می نشاند

                        می بینم

-تاحضور مبهم فرداهای دور!-

درسکوت تلخ  بیداری

     من هی خودم را ...

            راه می آورم

                              و تو را ...

که تکه تکه های مرا

                    تماشا می کنی

                                             از دور..

 

 

 

 

پی نوشت:

نه ٬ هنوز مانده تا ماه کامل شود . پس چرا ... ؟ چرا اینطور بی تاب شده ام باز ؟ می دانم ـ می دانی ـ دلم تنگ شده ... تلخ شده ام ٬ نه؟ چیزی نیست ... پس می نویسم ....نوشتن خوب است لابد ! برای تویی که تصویر قامت بلندت را در خم آن کوچه ی تاریک گوشه ی دلم قاب گرفته ام ...می نویسم!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

کلماتی مجهول

نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم/سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم

من از دل این غار و تو از قله‌ آن قاف/از دل بهم افتیم و به جانانه بگرییم

شهریار

 

 

 

دیگر

طناب پوسیده ی عشق هم

نجات نخواهد داد

یوسف را

در این روزگار

پر از گرگ و پیراهن آغشته به مرگ

ایمان آوردم به شما

ای

برادران خیانتکار زلیخا....

 

 

 

پی نوشت:

تکه ای از من ؛ انسانی است که بی قرارم می کند ... به نام دلتنگی .....

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

حکایت ما!

آری خوش است وقت حریفان به بوی عود

وز سوز غافلند که در جان مجمر است

 سعدی

 

 

من

کنار تو

سه گانه ام

تو، من

و شوقی غریب

و من بی تو

چهارپاره ام

من و دلتنگی

من و بی تابی

 

 

 

 

پی نوشت:

من رویای چشمهای تو را در غبار سنگین خواب هایم از دست داده ام... در من حلول کن چونان  ماه ، که هست همیشه  و   گاهی تمام رخ، رو می کند به ساکنان زمینی....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()

بانوی لبخند و شادی کجایی؟!

از کران تا به کران لشکر جور است ولی 

 از ازل تا به ابد فرصت درویشان است

نفیس من!

به هر روزنه ای که می‌نگرم خالیست...به هر کلامی که گوش می سپارم چیزی از دلتنگی ام نمی کاهد. این بار می خواهم  بنویسم برای تو ، تا شاید دمی آرام بگیریم در دل بیقرای هایم!

نفیسه ام !

می گویند: چرا این قدر بی تابی؟!.... چرا نمی دانند که اگر تو برای آنها تنها دوست بودی ، برای من  فراتری!

نفیس من!

ساجده می گوید ،دوری پدر پس از ماهها  او  را  این گونه بی قرار نکرد که  نبود تو  !.... نبود دوست را بر دل حقی است ! نبود دوست حقیقتی دامنگیر است !  نبود تو همه جا هست ! حتی خواب های این شب ها ی تو صبح نمی کند ! دعای  " اللهم فک کل اسیر" چقدر تو را زمزمه می کند!چقدر ریه هایم این شب ها پر از دعای توست. چقدر شب ها تو را تنفس می کنم.

نفیسه جان!

این روزها  ناخوداگاه با صدای اذان صبح بیدار می شوم ، گویی دوباره  اذان رادیوی کوچک و قدیمی مامان پری روشن است در آن خانه کوچک و گرم ، در روزهای امتحان!

نفیسه ام!

من سردم است، سرد ِ سرد ... به خدا سردم است  دوست من ! می دانم که با خنده های همیشه ،باورم نمی کنی ! و باز با همان تبسم شیرین و به خنده می گویی : ای زنی که در آستانه فصلی سرد ایستاده ای تو چه می فهمی که دختر مرداد چگونه سرما را حس می کند!....

اما! من این بار سردم است، سرد ِ سرد، هیچ گرم نمی شوم. تا نیایی تا در آغوش نگیرمت، با تمام وجود، گرما را حس نخواهم کرد.

می گویند : زندان سرد است . می دانم . این را من می فهمم. که سال ها در زندان زیسته ام . من درونم سرد است . امروز پیش از همیشه. می گویند آنجا سرد است . می دانم. من هیچ اجاقی روشن نکرده ام . پنجره ها را به سمت باد باز کرده ام. به سمت طوفان های سرد رها گشته ام.می گویند وقتی با هم می لرزیم بهتر سوختن های سرد را باور خواهیم کرد. تاب می آوریم. باید تاب بیاوریم. هزار اجاق خاموش سرد منتظر سوختن های ماست. ما می سوزیم تا چراغی بیفروزیم. تا روشنی بسازیم در این حجم سرد خاموش ! می خواهم سرما را به آتش بکشم. می خواهم سردی را در آغوشم بفشارم . دلم می خواهد این فضای سرد یخبندان را پاره پاره کنم. دلم می خواهد تو را دوباره ببینم. دلم را پشت پنجره می گذارم. برهنه و عریان. اگر هزار سال هم به درازا بکشد. برهنه در باد خواهم ایستاد. تا سرمای درونم را در آغوشت التیام بخشم.

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ آذر ۱۳۸۸
comment نظرات ()