بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

چه خوبست که تو نزدیکی...

تمامی بدبختی آدمی فقط از یک چیز ناشی می‌شود، این که او ناتوان از آرام گرفتن در اتاقش است!

«پاسکال»

 

 

 

 

گناه کبیره است

که پنهان می کند

تو را

در انحنای شب واژه ها

صدای تو

          برهنه گی آب و یادواره ات

                                                 غزل های آه

هنوز تا هنوز

                    تاب می خورم

در گرگ و میش

               به انتها رسیدن گیسوانم

                                                  که گره  خورده اند

                                                                           بر دستان تو!

 

 

 

پی نوشت:

عجیب دلم می‌خواهد برای کسی نامه بنویسم،

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

افق از غبار رفته گان لبریزشد...اما

 

تقدیم  به ساجده عرب سرخی  و  همه ی کسانی که دوستشان دارم!



خواب دیده ام

 پشت رود خانه های  جهان

 شهری است

 با باغی پر از ستاره

 و عطر شکوفه های یاس

  خواب دیده ام

که شب سپید است !

پشت رود خانه های جهان

 و هیچ ابری

گلوی خسته  را نمی دَرَد!

 آنجا

دست به  غارت 

رویا های کال  نمی برد

کسی!

خوا ب دیده ام

پشت رودخانه های جهان

به حکم های غیر انسانی

شعرها را به ناقوس نمی کشند

تا

واژه ها را در برکه های خون بشویند!

خواب دیده ام ...

 خواب!

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نسبت من و تو

گر خداوند چشم در چشمت نهد و گوید : « فرمانت دهم تا زنده ای به شادی در این جهان سر کنی . »

چه خواهی کرد ؟

ریچارد باخ

 

 

 

 

 

نسبت من به تو
نسبت موسی است به خضر
من هی می پرسم :
این دلتنگی تا کی ؟!
تو هی می گویی:
صبر

 

 

 

پی نوشت:

هنوز درگیر نشخوار خاطراتم!!!

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

و هیچ کس نمی داند ....

سخت ترین مدل نوشتن این است که تو مجبوری شوی نیمه پنهان ذهنت را از تن کلمان بکشی بیرون  !!!

 

دیشب تو را خواب دیدم. سراسیمه از خواب بیدار شدم. دم دمای صبح بود و هوای گرفته بیرون خبر از یکروز ابری می داد؛ از آن روزهای که دل آسمان تا جا دارد، می گیرد اما دریغ از قطره ای باران تا دلش باز شود. تنها بغض است و دلتنگی...

دست بردم به کاغذ و قلم کنار تخت و نشسته ام به نوشتن تا یادم بماند.

خواب دیدم در باز شد و تو با شیطنت همیشگی آمدی در اتاق...

این چندمین باری ست که درخواب آمدی به سراغم، نمی دانم... اما می دانم هر بار که بیدار می شوم چیز زیادی یادم نمانده، تنها بار آخر یادم است که بلند بلند گریه می کردم. از صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم. نفسم بالا نمی آمد اما یادم نیست برای چی گریه می کردم فقط می دانم که برای تو بود.نمی دانم، مُرده بودی یا....

اصلا چیزی یادم نمانده! امان از من...

 اما امروز بلافاصله که از خواب پریدم، شروع کردم به نوشتن !

خواب دیدم در باز شد و تو وارد اتاق شدی با آن شیطنت همیشگی و آرام آرام نزدیک من شدی و گفتی : ســـــــــــلام- از آن سلام های کشدار که تنها تو بلدی! - طنین صدایت آرام بود و خالی. لحنت کمی بوی سرگشتگی داشت. بوی آشنای سرگشتگی و من باز خود را به یاد می آورم که هیچ چیز شادم نمی کند و آرام نمی شوم.

- نمی دانم چرا نمی توانم بی رو دربایستی با تو حرف بزنم و خودم را خلاص کنم. انگاری مسخ شده ام؛ مسخ صدایی که از ورای نفسهای تو می شنوم.  درست مانند آدمی که  زیر باران خیس می شود و  لباس به تنش می چسبد و همه می بینند که به چه نفس نفس  زدنی افتاده است!

همیشه این دستپاچگی در حضور تو کفر مرا در می آورد. پیش کسی این قدر هول نمی شوم؛ نفسم به شماره نمی افتد اما تو فرق می کنی لعنتی، حتی درخواب!!

وباز هم سنگینی نگاه تو بر تنم و همه ی  لذت تو  از نفس نفس زدنم !

 نمی دانم، که آیا می شود و یا آنکه توانش را دارم رها کنم. اما رها نبودی؛ نه برای من... و همه چیز در سرگشتگی ام  کناره می گرفت و درد... که وحشی است و سرکش ،هر وقت و هر جا که بخواهد می تازد..تو هم نمی توانی افسارش کنی. اصلا نباید افسارش کنی. افسارش کنی می شود همان اسب آرام و نجیبی که گوشه ای می نشیند و آنقدر همان جا می ماند که بمیرد...افسارش کنی ، می میرد...

هوا برهنه ، خدا خفته و من... هنوز عطر تو را دارد  تمام پیرهنم

در این لحظه‌...انگار دستی نامرئی مرا بر می‌دارد و می‌برد به دورترین جای جهان... و می‌پرسد که کجا می‌خواهی باشی... از آن بالا نگاه می‌کنم... به همه‌ی آنچه که می‌شود دید و خواست... و آرامش می‌ دود زیر پوستم: "همین جا که هستم"

چشمم را باز می‌کنم....سوز سردی می‌رود در تنم و من به خود می‌لرزم. زل‌ می‌زنم به ستاره های خیس... من هستم... به تمامی و انتظاری که زمانی پیش ناگزیر و تلخ بود، برق می‌‌اندازد چشم‌هایم را، سبکبالم و دوباره فراموش می‌کنم که این همه تب، این همه تاب برای چیست؟! وقتی ناگهان دلت می‌کوبد و هی فکر می‌کنی که بفهمی دلیل این بی تابی چیست؟ که ناگهان، مرموز و خواستنی و نرم، می‌رود زیر پوستت. در غیرمنتظره‌ترین لحظات!

و حالا تو انگار رهاتری. آنچه را که خواسته ای گرفته ای و تصرف کرده و حالا نیز باید از آن بگذری؟

و زیر لب بخوانی:

عقل داشـتم نگرفتـم طریق عشـق/جایی دلم برفت که حیران شود عقول

***

از صدای تو به خود می آیم در خواب  که سرم را بالا می گیری و می گویی: می شود برای یکبار هم شده به حال فکر کنی؛ نه آینده و گذشته!

و با خنده می گویی:

 کمتر قصه بباف دختر!  در خواب....

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۱٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سر به شانه های خود بگذار درست مثل گنجشک ها...

 

بر می خیزم

چراغی در دستم چراغی در دلم

زنگار روح ام را صیقل می زنم

آیینه ئی برابر آیینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم

"شاملو"

 

 

 

 

 

 

 

.... این روزهای پایانی سال تنها و دلتنگ می­زنم بیرون عصرها و هر خیابانی که روبرویم سبز می­شود صدای ازتو هنوز در ذرات معلقش ذخیره است که  میان ِ نفس های بی قرارم جا مانده است. درست مثل همان غزلی که در آخرین دیدار زمزمه کردی !

 مثل زمزمه "زمستان است" با آن صدای دلنشین در لابه لای بوسه های نابهنگام لبریز می شوم در دنیای خاطره‌هایی که حالا کمی دورند اما به اندک بهانه‌ای نزدیک می‌آیند. آنقدر نزدیک که مست می شوم از حضورشان...

فضا پر است از بوی عطری آشنا ....

عطر رها شده در فضا را مزه مزه می‌کنم .بوی عطر رها شده در فضا با نفسم درهم شده و در مشامم نشسته ...باز همان عطری که من همیشه می‌توانم بویش را از میان هزار عطر تشخیص بدهم.... بوی بعضی از  عطرها ماندنی ست؛ چشمهایم بی اختیار  دنبال تو می‌گردند... دنبال بودنت... و اما این  تنها بوی  عطر آشناست که  باز دریچه می شود و مرا می برد به دوردست خاطره‌ها...

و خودم را رها می کنم  به دست موج دلتنگی که مرا با خودش ببرد به جایی دورتر  از اکنون... کاش بوی این عطر  هیچ‌وقت تمام نمی شد...

این روزها  زمزمه های خوب  بدجور در من تکرار می شود !!

 راستی انگار قرار است امسال بهار زودتر برسد پس تو هم اگر دیرت نمی شود  کمی زودتربیا!

٢٩/١٢/٨٨

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩
comment نظرات ()