بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

بوی تنت را برایم بنویس

غروب اسفندماه

حوالی نبودن ها

بیداد می کند

زنی که راه می رود

در من

زیر نور آبی خیابان ها

قدم می زند

 دلتنگی

با زیبایی مطلق یک آفریننده قهار

 

به هیچ کس  نگو

تورا دوست دارد

تا همین امشب

کوچ کنند

ساعت ها و ثانیه ها

از روی گسل جغرافیای بی قرار

قلبی که تو می شناسی

 

 


پی نوشت:

دل تو اولین روز بهار ، دل من آخرین جمعه ی سال.. و چه دورند و چه نزدیک بهم*

راستی

 به ‏دل، دوست دارمت...


 

* نام نویسنده را نمی دانم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

و قطره های باران

دلم گرفته است

به اندازه تهران

و شایددیگر

 هیچ چیز نتواند آرامم کند

حتی...

اگر از مرز این دلتنگی  های همیشه 

به سلامت عبور کنم   !

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پرده اول

 

 

من

 از خواب بیابان آمده ام

دیروز

- در غربت نمناک زنی-

به وقت سپیده دم دلتنگی

 


   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اسفند ماه

برف

و روشنایی صبحی تازه

جامانده

در گیسوان باد

می رقصد

تلخی چشمان ِ پشت پرده را

سکوت

کدامین؟  ایل متروک ....

 

 

پی نوشت:

بگفت
از دل شدی
عاشق بدین سان؟
بگفت
از دل تو می گویی

آه

من از جان...

(نظامی )

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تا پای پنچره شب

ترانه می خواند

 ستاره ای

 در آغوش باد

 آرام ندارد

 باران

 - به سکوت نشسته-

 در فاصله ی دلهره  و

 تیک تاک ِ خاموشی و مرگ

 

 

 

 

 

پی نوشت:

آزار عجیبی ست.هوس دوست داشتن تو!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

در مرز جغرافیایی ممنوع

زمانی نیست

و جهان خالی

از عقربه ی بودن ها

فرو می افتد

دلواپسی ابدی مرگ

و ارثیه ی  شوم 

پا می گیرد

در  نت های گمشده

آن سوی شب

به نام کوچک ِ تو

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()