بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

پرسشی دیگر

 

کسی

 به نام می خواند

 مرا

بی هیچ کلامی.

بر دروازه ی جهان

 هفت بار گریستم

 به یاد زلیخا

 و انگشتان خونی تو

در خواب بی تعبیر

دخیل بسته ام

بر استخوان تر ک خورده ی  پدرانم

-        با پرسشی تازه  -

  که کوبه بر در می زند

هفت بار





پی نوشت :

من هم مثل تو ... بغض کردم ... بغضی شبیه رد عبور فرشته ها ... دنباله دار ... بغضی که در مسیر گلو گیر کرده ...

با تشکر از شهاب مباشری عزیز که زحمت خوانش من را به خودش داده!

پایگاه ادبی ، هنری برزخ...در انتظار شکوفه های لیمو

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

دوباره طلوع می کنی... می دانم

باور می کنی دارم از تو می نویسم برای تو؟

 

هشت روز گذشته از آن روز کذایی! هشت روزی که برای ما هشت سال که نه، هشتاد سال گذشت.

 

روزشمار ندیدنت سخت است. دخترجان!

 

درست مثل روز شمار زندانی است برای آزادی بر روی  دیواری به نام زندگی.

 

ناخواسته نشسته ام به مرور خاطرات سال های دوستی. دلِ گرفته و اشک هایِ خشکیده ام مرتب رژه می روند میان این دوستی ده سال و هی امانم را می بُرند.

 

اعظم جان!

 

روز اول چشمان بی تاب مادر، در رفت و آمد ما ، چشم می گرداند به دنبال تو؛ نگرانم می کرد.همیشه می گفتی : خیلی تنهاست ؛راست می گفتی؛ این روزها دارد طعم تنهایی را  می چشد؛ بسیار تلخ.

اما  انگار که نه ، به راستی کنار آمده با تنهایی صبورانه! مادرانه! نگران است؛  نه کمتر نه بیشتر!

 

هنوز هم در خاطرات تو سیر می کنم  دوستم،  به یاد آن شب که گفتی بیا برویم دوتایی گم شویم در کویر.

 

تا بفهمیم شب، سکوت و کویر را...

 

چه قدر دور شدیم از کاروانسرا و چه قدر دویدیم. در دل کویر محو کردیم خودمان را. بین ستاره ها و شن زار غلتیدیم در خود. و چقدر بی تاب طلوع آفتاب چشم دوختیم به آسمان. هیچ چیز پیدا نبود جز کورسوی روشناییِ سر در کاروانسرا. درست مثل این روزگارِ نیم سوز شده ی ما، بی تو.

 

آن شب می گفتی: دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد. خورشید به هر حال طلوع می کند.

 

ما آن شب از بیابان نترسیدم. از تاریکی، از تنهایی حتی. اما من این روزها صبح هراسناک از نبودن تو بیدار می شوم و تنها آرامشم اطمینان به جمله ی توست؛ که خورشید به هر حال طلوع می کند. پس من تا طلوع صبر می کنم.

 

 

اعظم ویسمه خبرنگار پارلمان نیوز بازداشت شد.

اعظم ویسمه بازداشت شد

 


 

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به یاد چشمان بی قرار تو

 

به قول سعدی:

نه دست صبر که در آستین عقل برم/نه پای عقل که در دامن قرار کشم

 

نمی دانم کدامین  یاد

جاری است

در حجم دلتنگی  تو

که در هیچ بغضی

نمی نشیند

نا گفته های من...

 

 

 

 

 

پی نوشت:

اما این جا در گذر وادی دل  ....درست  این جا منطق حیوان ناطق است که نه از زبان عقل بلکه از  زبان عشق می نویسد .

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩
comment نظرات ()