بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

قیام

می خواند

هجای  درد را

مرغ شب

با لحنی غریب

بیداد می کند

در چشمان  من

دلهره

 

قیام  می  کند

ستاره ای گمنام

به همین  سادگی

 

 

 

پی نوشت:

این  واژه ها درد کدام جراحت را دوا می کنند ... وقتی دلتنگ توام!

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تجسم تو

 

ذهنم را

 می کشاند

عاشقانه

به گوشه ی

منحنی تصویری

از  او

 


 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

رقص

 

تسلی می جوید

از مردگان

تا با رقص پیکرت درآمیزم

شبیه ماهی با دریا

و فاصله ای نیست

میان نفس های من

و کلمات تن


 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یک روز قشنگ بارانی

یادی  فراموشم  

            در مشام ِ درختان ِ آن خیابانی

که تنها

              و  بی چتر

                                 طی می کرد

ردّ ِ نفس‌های تو را

                      به بوسه ی خیالی

در خیل ِ عابران عجول

                        در صبح ِ

                              یک روز ِ بارانی

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شبی با تو

 قافیه می‌کنند

دلشوره‌ها

 مرا

بی هیچ واهمه ی

هر صبح

به بوسه هایِ تو

 

 

 

 

پی نوشت:

چه می توان گفت که هر گفتی فرو غلتیدن است در زایشی موهوم ...

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آداب درد


دردهایی


که سنگ چین می کنند


مرزهای هوشیاری


تو را...


درد نیستند!


عشایر لب مرزند


با آداب بیابانی

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گاه

 

 

گاه
آن قدر
گره می خوریم

به هم
که نمی دانم
من تلخی  اشک های  تو ام
یا تو
پیراهن بر تن
  من

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چشمانت


به چشمانت


قرارمی گیرد


درد


هر گاه


قرار دارم


با تو...

 


پی نوشت:

عجیب هوای شرق بنفشه کردم...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

در کوچه باد می آید...

راه  که می‌روم

بی‌قرارتر از همیشه

واژه‌های مرا

 بلند می‌خوانند

 با نغمه‌ی باران و نسیم

 گاهی که می‌نشینم،

 سعدی و حافظ از سر و کول‌ام بالا می‌روند

 انگار به رسم عشق‌بازی و بازی عشق ...


 عاشق که می‌شوم

 غریبگی در من رشد می‌کند،

قد می‌کشد

 تا آسمان بیگانگی

و من

  احساس می‌کنم

 با خودم غریبه‌ام

 و چه‌ دور می‌شوم

 از خودم

 و‌ غم؛ تنگ

به آغوش می گیرد سینه‌ام را

تا  گلوگاه ، چشم

 در من می‌روید

 شرم،دل‌شوره، نفس های تنگ ...

 و من

فرو می‌روم

در اوج بی‌قراری

 

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۳:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خانه ی من!

 

 

خانه‌ی من


در مسیر توفان


و می‌سوزد


اُجاق آن


از هیمه‌ی جان

 

 

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بگذار

نگاه کن

حاشیه می شوم

در متنی

به پهنای نبودن تو

بگذار

 زنجیره شود

شب

در امتداد تنهایی و دلتنگی..

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()