بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

زوال...

 
هر دم
بر دوش می کشد
طعنه آینه ها را...
غریبانه
تن می دهد
به اضطرابی نهفته
در خواهش تن
شبیه تو
به چه می آیند
دست های
تن داده به زوال
در من ِ همیشه تنها
  که می گردد
بی صدا
همانند خسته ی که آخرین مکث تقدیر است

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باز می خوانمت

تهی از بوسه های تو
می لرزید
درخت چروکیده 
در باد

راستی 
شانه هایت کو؟
وقتی برف می بارید
پشت پنجره ی بارانی...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()