بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

دختر بی گناه!!!

مامان همیشه دوست داشت اسم من را  می گذاشت مژگان ، من هیچ حسی به این اسم ندارم اما بابام حرف خودش به کرسی می برد !...اره می برد و طبق سنت خیلی  دموتراتیک  خانوادگیش که باید این سه اسم (علی / فاطمه / معصومه) در خانواده باشد  قرعه معصومه به من افتاد و باز هم من به این اسم حسی نداشتم  هرچند در جواب بی تفاوتی من بابا می گفت : مَعصومه یک نام دخترانه عربی است . معصومه یعنی دختر بی گناه . لقب فاطمه دختر امام هفتم موسی بن جعفر (ع ) است و مزار او در قم زیارتگاه شیعیان است تا  اینکه رفته رفته هر کسی به سلیقه خودش من را  یکجور صدا کرد .
مصی/مسی
معصوم
منوس( دخترخاله کوچک  ام این را باب کرد برای فامیل مادری)
معصی
محسی( این گویش اقوام همسر )
و در نهایت مسیح
 این قرائت آخری به دلم نشست و کم کم به هوس تغییر اسمم افتاد تا سال 85 تو وبلاگم به اسم مسیح شروع کردم به نوشتن و در این بین باید پاسخ گویی جماعتی می شدم که  اعتراض داشتن مسیح اسم مردانه است و بر زنانگی من نمی چسبد  پس کم کم خوانش مسی  را - تایید می کنم -  مسی با سین را ترجیح دادم به همه خوانش ها
اما هنوز هم اسمم برای من دلنشین نیست و نمی دانم اگر این اسم را نداشتم چه اسم دیگری را برای خودم انتخاب می کردم .
اما برخلاف شهیار قنبری باید بگویم :
اسم کوچک من زیبا نیست !

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روزهای پایانی

بوی ِ آویشن کوه های دور را می دهد
زنی 
که هر صبح 
به دوش می‌کشد
چمدانی لبریز ِ روزمر‎گی ‎...

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من....

من از اینجا خواهم رفت
و فرقی نمی کند
بهار رسیده باشد یا نه
و آخرین خنده مرا
کسی به یاد داشته باشد
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی نمی کند
آغاز فصل چندم سال باشد
و فرقی نمی کند
عقربه ها می گردند
بر  مدار ساعت ها یا نه...
من از اینجا خواهم رفت
با تپش قلبی
جامانده
در نبض دلتنگی...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()

در ازدحام شلوغی برگهای دفترم

تو ...

پیشگفتار کتابی نانوشته

من...

پاورقی  یک مجله ی کهنه 

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:٤۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠
comment نظرات ()