بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

... و زمان می گذرد

زخم های ملتهب

سرباز کرده اند

از ناگفته های هزاره من


و ابرهای آسمان

در سینه من

شیهه می کشند

بی خاطره

اندوه ی هزار ساله را...


گویی؛امشب

دستانم

جامانده

در پاکت خالی تن تو

- مردد-

راستی، زخم ها می مانند!


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مکتوبات

آبستن ِ بوسه ی نابهنگام

نفس می زند

هوای این شهر را

تا دم صبح

همپای خواب

می خواند

- بی انتظار واژه ای-

 کدامین نام  را...


 پشت دیواره های شوق

سرگردان

در چهار فصل این شهر

بوی هجرت می آید

 بی آن که بدانند

 می گذرد

روی خط ممتد روزمرگی

وبی تردید

تمام دنیا

گره کوری است

از هزارمین  اعجاز 

پیامبرانی بی درد!



   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سهم ما

نرسیده به میدان جنگ

پیاده می شوم

از تمام اتوبوس های جهان

در هیاهوی یادها


می رقصد

زنانه ترین ثانیه ها

هرشب

در سینه های من!

 

نبرد تن به تن

در میان نیست

 


   + مسیح اسمعیلی ; ٤:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

رستاخیز واژه ها

قرارهای ناتمام

اشتیاق باکره ای ست

بی پایان


در غوغای سطرها

هر نیمه شب

می گردد

برمدار گریه ها

اندوه گره خورده 

به چاک پیراهنم

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باد ما را خواهد برد!

تهی

از تردیدهای ناممکن

در امتداد  ثانیه های بازیگوش

تیر می کشد

یک روز در میان

جای خالی  حسی ناتمام

بی آن که

مجال خواب باشد

تا فراموشی خاطره ی خاموش


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()