بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

...

در رگ های من

گمشده

زنی با شالی  سفید

شبیه مرگ

حک می شود

در آشوب

گرگ های به جان افتاده ام

 

 


 

پی نوشت:

نیست.هیچ جا نیست آن چیزی که دنبالش می گردم...روزهایی هست که اصالت آن از رنگ شبنم عقربه هایش پیداست و یک آدم دیوانه می خواهد یک مست که از تنگاتنگ بغض هر لحظه اش شعر بیافریند ...زندگی ... گویی کم آورده ام . ..اندازه یک عمر ...اندازه یک زندگی ...اندازه یک شعر

 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

روزانه

جهان


راه می رود


فراتر از فهم من


به دنبال حقیقتی دیلاق


وخورشیدش


 نفس می زند


با عطری  ملایم


میان من ِ او

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یادها

ناگهان حافظه ی بارورم


آبستن شد


حوالی آن خیابان


تهران، دیگرمثل همیشه نیست


- شکل یک شهر-


و افسوس


از قلبی که فالش می زند


این جا



   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()