بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

به کسی که سی سالگی را به دوش کشید...

در تلاطم دستانم

به وقت نیامدن

مرگ بالامی رود

 در سینه ام

پشت پلک های مضطرب تو

به هجای بلند  بی کسی

تا صبح

در چشم های آبستن من

زنی  گیسو  داده  به سمت ابر و  باد


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

امشب در من سکوت کن

موج می شوی


خروشان


شبیه بوسه‌ای


بی آن که بدانی


جا دارد؛


کجای دست‌های من


این "دوستت دارم" ناشیانه


   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

... و من هنوز خواب رنگی می بینم

 
پشت به جهان

در آغوش می کشم

تو را 

در تن این کلمات دیوانه

هجران را پایانی نیست

در واژه ی که 

غریبه گی می کند

با من...
 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شعر بلد نیستم

واژه ها

لال مانده اند

از ترجمان 

تراوش هستی زنی

که تکرار می شود 

در تنفس های شمرده کودکانه ی بادبادکی  

در آغوش آسمان

هر ثانیه

در فریاد ساعت های  این شهر

به وقت دلتنگی 


   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()