بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

و گهگاهی دو خط حرف...

 

عریان و ساده


می رقصم،در دهان باد


چون سنجا قکی سرگردان


مسحور رقص مسخره ی تیک تیک ساعت های این شهر


حوالی عطر هماغوشی پروانه با سکوت


دور می شوم


از همه خاطرات تو



اما ،همیشه

به همین سادگی ها نیست


   + مسیح اسمعیلی ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دیگر تعلل نمی کنم در پاییز

احساسی که  کز کرده ام

در آن

به هم نزنید

شانه های سنگین من

پناه برده اند به آغوش  زمستان

تکان ندهید  مرا

پشت این تابستان

نشانی جهان را گم کرده ام

در نگاهی

که به جستجو می نشیند و

برمی گردد

با توشه ای بر دوش

بو می کشد

همهمه ای ستارگان دم مرگ را...

و من

این جا

دستم نمی رسد

به بلندای نبودن ها

درروزگار تردیدها

درخت

آشیان بر باد می دهد

به بن بستی بی ترانه

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()