بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

هر روز عصر....

برهنه لبخند می زنی و 
خمیاره می لرزد
لابه لای موهایم
گیر می کند 
عطر عجیبی
ار خواب های هرشبم
در تختخوابی کلافه 
حرف می زنم
با قطره های رسیده 
از افکاری آویزان
- سکوت- 
و جان می دهد
ناگهان
در کف دستانم
سروصدای روزمره
آرام 
آرام
می پیچد 
بر بازوان در هم من
برهنه لبخند می زنی 
- دودل-
و باد
بی جهت می وزد
مُدام 
در ساعت دم کرده عصرگاهی

 


   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()

واژه های دروغگو

در این جغرافیای میان تهی
تنهایی
کلمه ی بود
دلگیر
از دوری تو
و جهان در مسیر تکوین
- سطربه سطرش شنیدنیست -
می ایستد
هر نیمه شب
مات
در پاشویه چشمان ماه
به تماشا...
درد را
معنا می کرد
با آغازی یکسانهمیشه
مرگ را نگران می کنند
مشق های نیمه کاره
در این جغرافیای میان تهی
به درد کسی نمی خورد
این واژه های دروغگو

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
comment نظرات ()