بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مخاطب گمشده

نمی دانم چطور شد که شروع کردم به نوشتن برای تویی که قرار است بیایی...

می دانی این روزها زیاد فکر می کنم. فکرهای  دور و مبهم، دارم سعی می کنم ارتباط ام را با گذشته قطع کنم . دارم تلاش می کنم شاید خودمم  را پیدا کنم  بیش از رسیدنت ...

راستی این روزها لیست دوستانم را زیرو رو می کنم هر جا که باشند  و تامل می کنم .... من مابین این آدم ها چه می کنم  وقتی هیچ عمقی نیست تنها پیوندهای نیم بند که به تلنگری به زمین می خورند. رابطه های  که فکر می کردم قدمت دارند و سالهاست در من ریشه گذاشتند اما خیالی پوچ بود حتی رابطه های که شاید به کلماتم قرار بود پیوند بخورند!

نمی دانم چرا این روزها به پیوندها فکر می کنم به چیزهای که شاید  باعث ربط من باشند با دیگرانی که فکر می کردم دوست می دارمشان ...

 

به معلق بودم 

به دوستی هایی که دیگر ارزش نیست و تنها هزینه است هنگفت 

چرا این ها را برای تو می نویسم ، تو که هنوز نیامده ای ....

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

روزانه‌های من


ابستاده ام؛
شبیه غرور شهری بمباران شده ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱
comment نظرات ()