بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مادام بواری

 

 

مادام بواری (Madame Bovary ‏) نخستین اثر گوستاو فلوبر، نویسنده نامدار فرانسوی است که به عنوان یکی از برجسته‌ترین آثار او به شمار می‌آید.نگارش مادام بواری از سپتامبر ۱۸۵۱ تا آوریل ۱۸۵۶ به مدت پنچ سال در کرواسه طول کشید. در این مدت فلوبر روزانه بیش از چند خط نمی‌نوشت و مرتب مشغول ویرایش نوشته‌های پیشین بود و هر آنچه را که بر کاغذ می‌آورده‌است با صدای بلند برای خود می‌خواند.

اِما زندگیش را کاملا می بازد. چرای و چگونگی آن را حتی خود نیز نمی فهمد. او فقط درپی چیزی است که انگار وجود ندارد. یک زندگی ای که این چیزی نیست که دارد. اینکه می گویند مادام بوآری شاهکار ادبیات است به این دلیل است که همه آدمها جنبه اِما بودن را در وجودشان حس می کنند. فقط این اِما ست که شجاعت این را دارد که ناراضی باشد از زندگی. آنقدر که تمام  زندگی خود  را  ببازد. فرزندش را و شوهرش را و  حتی جانش را.

 فلوبر تصویر زن مقدس آسمانی را در این داستان می شکند و وی را از اوج به پایین می کشد . به تعبییر بنیامین هاله اثیری را از سر این  زن بر می دارد... فلوبر تنهایی این زن را به زیبایی به تصویر می کشد ... بی قراری انسانی را که تشنه مدرن شدن است  اما هر چه بیشتر به سوی دنیای مدرن گام برمی دارد بیشتر تنهایی را حس می کند...

مادام بواری انسانی است که سفر اسطوره ای خویش را اینجا و در همین دنیای زمینی آغاز می کند و می خواهد از جهان روزمره خود به جهان شگفت آور دیگری قدم بگذارد و آن  دیگری را تجربه کند و در این مسیر به جدال با نظام فرهنگی خودش به تقلایی دردناک می پردازد ... با این همه مادام بوآری دوست داشتنی است زیرا  زندگی واقعی وی را راضی نمی کند. دنبال یک زندگی خیالی است. چیزی که وجود ندارد. یا دارد و او نمی یابدش؟؟. مادام بواری درباره لایه های پنهان انسان بودن است. زنی که هر زمان که  بُعد از روح بی قرارش به سمتی کشیده می شود آن را  تا بی نهایت ادامه می یابد. گاه در عود عطرآگین دعا و نیایش و عظمت طاق بلند کلیسا و شیشه های رنگی اش در خلسه ابدیت فرو می رود و گاه خواهش های جسمانی چون نسیم آرام صبحدم که از پنجره می وزد او را بی تاب عشق بازی ممنوعه  می کند.

مادام بواری زنی ست که شوهری ساده لوح و درستکار دارد.آقای بواری پزشکی معمولی است و جز زندگی روزمره دغدغه و نگرانی خاصی ندارد.او پس از مرگ همسر اولش که همچون مادری از او نگه داری می کرده است عاشق دختری روستایی می شود و با او ازدواج می کند.

 اما مادام بواری پس از حضور در مهمانی اشراف زادگان  ذهنش به شدت دچار تشویش می شود. به گونه ایی که دنیای تازه او را در هوس و تعلیق فلج کننده ایی قرار می دهد.

 مادام بواری به مرور و تحت تاثیر کتاب های و تجمل پرستی هایی که پس از مهمانی ذهنش را مشغول ساخته در ورطه ی فساد و خیانت به همسر می افتد.اما این خیانت سبب نمی شود که  با او در طول داستان  همدلی نکرد . شوهرش از دیدگاه او فردی ابله و دست و پا چلفتی است.تحمل چنین فردی برایش ممکن نیست و از همین رو به هیچ وجه در خیانت به او دچار عذاب وجدان نمی شود.او دوبار عاشق می شود که هر دو بار پایانی اسفناک دارد.یک بار در دام مردی هوسباز و باردیگر در آغوش جوانی خام می افتد.او تصور واضحی از عشق ندارد و تنها از جملات زیبا و بازسازی صحنه های کتاب ها عاشقانه ایی که  خوانده، لذت می برد .... وی به شدت دچار تشویش ذهنی است و درک درستی از موقعیت ندارد. و این بی قراری در طول رمان بار ها  نمایان می شود. .گاه با دیدی مثبت به همسرش می نگرد و با اتفاقی مجددا از او متنفر می شود.گاه فرزندش را دوست دارد و برای او دل می سوزاند و گاه از او گریزان است.

اما این خیانت سبب نمی شود که خواننده این تصویر را به ذهن بسپارد که   مادام بواری درباره زنی است که به شوهرش خیانت می کند. بلکه خواننده  تصور می کند  مادام بواری درباره انسانی است که به معنی واقعی سرگردان است در عصیان، پرخاش، شیفتگی، مسائل جنسی و ابتذالکه بوواری در عین اینکه فردی مبتذل است، ابتذال را  می‌کوبد!

دست آخر این قهرمان پرابلماتیک به تعبیر لوکاچ به آن کلیتی که در پی اش بود؛ نمی رسد و ترجیح می دهد خودش را از بین ببرد ... اگر چه مرگ او هم با همان تقلای دردناکی همراه است که در زندگی  آن را  تجربه می کند ... در واقع انسان مدرن شاید بنا به تعبییر فلوبر حتی مرگ آرامی هم نخواهد داشت ... چنانچه مادام بواری در لحظه های آخر وقتی صدای آن مردِکور را که در اطراف خانه او مشغول آواز خواندن بود می شنود... قهقه ای  سر می دهد و  دیوانه وار و سرگشته ، تکرار می کند... مردِ کور...

نتایج سرگردانی طبقاتی مادام بواری تنها متوجه زندگی خود او نمی شود.شوهر او نیز پس از مرگ همسرش دچار مشکلات روانی و ذهنی می شود و از غم خیانت همسرش دچار مرگ تدریجی می شود.فرزند آن دو نیز سرنوشتی نامعلوم دارد.

با این وجود  من گمان می کنم مادام بوآری در باطن همه انسانها هست و زندگی می کند  و ما قادر نیستیم آن را حبس یا انکار کنیم زیرا  مادام بوآری درون ما روزی طغیان خواهد کرد!

**********

رودولف گفت:- باید یک کمی بنشینم عقب تر.

اما پرسید:- برای چه؟

اما در این لحظه صدای مستشار یکباره بالا گرفت و با طنطنه گفت:

آقایان، گذشت آن زمانی که بلای تفرقه اماکن عمومی ما را به خون می کشید. زمانی که مالک، کاسب، و حتی خود کارگر، شب در خواب خوش، به خود می لرزید از این که ناگهان با صدای ناقوس های آتش افروز بیدار شوند، زمانی که مخرب ترین شعارها گستاخانه بنیان جامعه ما را متزلزل می نمود...

رودولف گفت:- چون ممکن است از پایین ببینندم؛ آن وقت مجبور می شوم دو هفته تمام عذرخواهی کنم؛ اسمم هم بد در رفته...

اما گفت:- خودتان دارید به خودتان تهمت می زنید.

- نه، نه، شهرت خیلی بدی دارم، باور کنید.

- مستشار می گفت: اما آقایان، اگر خاطره این مناظره تلخ را از ذهنمان زدوده و چشم به وضعیت امروز میهن عزیزمان بگشاییم چه می بینیم؟ همه جا شکوفایی تجارت و هنر، همه جا راه های ارتباطی جدیدی که همچون شریان های تازه ای در بدنه مملکت جریان می یابد و ...

رودولف گفت:- وانگهی، شاید هم از نقطه نظر مردم، حق با آنها باشد.

اما پرسید:- چطور؟

- خب بعله! مگر نمی دانید که آدم هایی هستند که روحشان مدام در تب و تاب است؟ پیاپی هم به خیال و رویا احتیاج دارند و هم به جنب و جوش و فعالیت، هم به پاک ترین عواطف و هم به وحشیانه ترین لذت ها، به همین خاطر هم به انواع تفنن ها و دیوانگی ها تن می دهند.

اما به حالت کسی که مسافری را نگاه می کند که از شگرف ترین سرزمین ها برگشته او را ورانداز کرد و گفت:

- ما زن های بینوا، حتی این سرگرمی را هم نداریم!

- سرگرمی غم انگیزی است، چون نمی شود درش به خوشبختی رسید.

اما پرسید:- مگر اصلا می شود آدم به خوشبختی برسد؟

رودولف جواب داد:- بله، یک روزی می رسد.

جناب مستشار می گفت: این همان نکته ای است که شما درک کرده اید، آقایان. شما کشاورزان و کارگران روستاهای ما؛ شما پیشتازان طلح جوی حرکت تمدن! شما مردان پیشرفت و اخلاق! شما آقایان درک کرده اید که توفان های سیاسی بواقع از آشوب های جوی هم خطرناک تر است...

رودولف می گفت:- مثلا من و شما برای چه باهم آشنا شدیم؟ چه تقدیری در کار بوده؟ برای این که بدون شک در عین دوری، شیب های خاصی ما دوتا را به طرف هم کشاندند، مثل دو رودخانه که از دور برای این جریان دارند که به هم بپیوندند.

با این گفته دست اما را گرفت؛ اما دستش را پس نکشید....

 

 

لینک صفحه