بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

و شبی که سهم من بود از روزگار...

تو می دانستی که من از همان آغاز می دانستم تو به  فکر پایان کاری؟! ... پس چرا آن گاه که نمایش عریان زندگی شروع شد فریاد بر نیاوردی تا من از دیوانگی ام  بگذرم و کمی آرام بگیرم... من راه بازگشت به خودم را گم کرده ام... راه بازگشت به خویشتنی  که از عشق مطمئن بود... سینه بگشا تا من بتوانم چیزی از این زخم ها را که روی این پیاده روها پراکنده است دوباره در دست هام جمع کنم... پیاده روهایی که من را می برد به چند دانه گندم ... و به معماهایی که سر گشوده شدن ندارند... مثل آمدن یکباره ات اینجا... در دلم... و در این اشک ها که بی سببی می ریزند... سینه بگشا تا من زخم هایی که روزی جایی کنار تو فراموش کردم را بیابم...شبهای بی قراری ام ... یادت که هست؟... فریاد کن... هوای پاییزی پر است از رازهای بیابان گردانی که باد نشانه هاشان را همچون خاشاکی با خود برده است...

به خاطره هایی که در قاب یک لبخند محو خشکیده اند آب رو باز می گردانم... و گنجشک هایی که یک غروب من آن ها را از لانه شان روی پشت بام رویاهای بلند بیرون کردم... و میخ هایی که روزی از چوب های پوسیده ی صلیب مسیح کندم...

برایم کمی قصه بگو... این رویاهای آشفته چندوقتی است که خواب هایم را زخمی کرده اند....

چرا نمی خواهی بفهمی که این زخم ها که بر پیشانی من نهاده ای سودای خشک شدن ندارند... هر بادی که به آن ها می خورد دوباره لب از لب باز می کنند.. دوباره بنای بهار می گذارند... دوباره بنای نوشدن چیزی که از نو شدنش گریزانیم...

چرا نمی خواهی باور کنی که دارم رو به نقطه ی صفر می روم... رو به نقطه ی صفر... مثل تخت سنگی  که در سراشیبی افتاده باشد.... دیده ای؟! تخت سنگ که چه سر خوشانه تن سنگینش را رها می کند تا به سوی جایی بیافتد که بعد از آن جایی نیست... حتما دیده ای... آخر تو مرا از آن بالا هل دادی و بعد سرخوشانه نگاهم کردی که یعنی... برو به طرف نقطه صفر... من هم باید می رفتم... سنگی که روی سراشیبی باشد نمی تواند بیایستد!... مگر وقتی جام زهر را سر می کشی دیگر می توانی پس بزنی... باید آن را بنوشی تا آخرین قطره ... عجیب است ذهن آدمی ... که میل فراوانی به ذخیره کردن تراژدی دارد!... گویی که جز تراژدی چیزی در گذشته نیست... غبار زمان هم  عجیب تراژیک است... برای من که در گرگ و میش هوا پا در راهی نهادم که چیزی از آن پیدا نیست ...جز تار عنکبوتی که همچون رشته های اندوه مسیر را آذین بسته است !

چرا نمی خواهی باور کنی که هیچ چیز را از نو نمی توان باز آورد... هیچ چیز  مثل اول نمی شود ... عجیب بود این بازی تو... در این جا، در طلوع دروغین ستارگان بدلی که پهنه آسمان را ترک نمی گویند.....به شور گذشته که می نگرم ... باز از تاریکی کوره راه ها هراس ی ندارم.... از رویا های گسی که بارها خود را تکرار می کنند!... می گویند هر چیزی که خود را تکرار کند بکری خود را از دست می دهد... من می گویم که رویای گسِ تو از بس خودش را تکرار کرد توی حفره ی اثیری ذهنم دیگر برایم بدل به یک لوح نوشته شده بود... مثل لوح حمورابی که بکر است... که زیباست... که هی دارد در ذهنم بی خود و بی دلیل تکرار می شود...

دنیای مان را با چه چیز قیاس می توانم کرد؟

خوش بینی من یااشتهای دوزخین تو ...

لینک صفحه