بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

این روزها ...

خوشبختی را 
شانه به شانه 
نفس می کشم از تن گلدان شمعدانی 
در این هوای گرفته و دم کرده اتاق
 و تقویم تکه پاره ی غمگین 
بی هوا خطی از لبخند می کشم 
از ابتدای لبهایم تا بناگوش 
برای تو 
که می رسی از راه 
فرصت اندوه نیست 
در مقابل رنج زندگی !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳
comment نظرات ()

هیجان هوا

صندلی خالی از تن ات 

تراش می دهد 

پیکرم را 

- مصلوب- 

در پیشگاه زمان 

میان آشفته خاطرات 

تنها یک روایت کسالت بار می خندد

باران می بارد و

روزها می روند و می آیند 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

خنده هایش می‌درخشد

سکوتی 
بین ما نیست 
اما 
حروف سر لج دارند 
با مخاطبی گمشده 
به اندازه ی تمام عاشقانه های ممنوع 
که برمی گردند 
از حافظه ی خاطره ای گنگ 
آن جا 
که کلاه از سر برمی دارد 
به قدر دلواپسی و
کمی خم می شود 
شبیه بوسه 
به پای سرزمین دست های تو 

   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳
comment نظرات ()

دلم روشن است !

برای ساجده ام که پشت دیوارها محصور است.

 

شبیه خودم  پنهان شده ام لا به لای کلمات دیگران و همه ی حرف های گویا به من سنجاق شده،می دانی  که نشانی تازه ات را می دانم اما دستم به تو نمی رسد آن سوی دیوارها بلند و خاکستری...

نفس می کشد ؛سایه ی غمگینی که زل زده به من با آخرین فریادى که توى حنجره اش  می رقصد

و این سطرها ، جایی میان تیک تاک ساعت روبه رو حافظه ای مرا به  هم می ریزد و تو هرلحظه دورتر می شوی،

می فهمی دلم برایت تنگ شده؛ شبیه کلماتی که گاهی  فاصله ها را پر می کرد برایم ...

 راستی  کدام کوچه پر می شود از صدای  بغض و سیگار؟

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٤ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

رها نمی کند / می کشد

خاک ،

خاک پذیرنده [1]

در آغوش گرفته 

جمجمه ی زنی را 

که حرف هایش بوی بوسیدن می داد 

 



[1] - وام گرفته از فروغ عزیز 

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

بریده ای از روایتی کشدار

.... و انتظار فرو می ریزد 

همچو شمعی روشن 

لبریز عطر اندوه 


   + مسیح اسمعیلی ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ تیر ۱۳٩۳
comment نظرات ()

مکتوب بی نام

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳
comment نظرات ()

نگاه کن ...

ابرها نیمه خوابند و 

دلتنگی 

می دَرَد سینه مرا 

چون دارکوبی لجباز 

در تنهایی 

آرام 

بی دلیل

باد در آغوشم می گرید 

همچون سایه  سرگردانی

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:٥۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
comment نظرات ()

رقاصه‌ای ست بی‌قید در من

تو چه‌کار کرده‌ای

که بساط بوسه و لبخندت

تراش می‌دهد پیکرم را 

 این جا

در این همه حرف شکسته و فروافتاده 

انگشتهایم بالغ می شوند

  در "فراسوی مرزهای تن" کودک هرگز به پستان نرسیده

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()

زندانیان

نقدی بر اثر تازه «دنیس ویلنیو»
 
 
دنیس ویلنیو کارگردان کانادایی فیلم « زندانیان» که به جز فیلم ارزشمند «Incendies»، اثر شاخص دیگری در کارنامه‌اش دیده نمی‌شود در این اثر به استادی توانسته تغییر خلق‌وخوی شخصیت‌های داستان و واکنش‌های آنها در مواجهه با اتفاق پیش‌آمده و ترس‌هایی که به مرز جنون می‌رسند را به تصویر بکشد 

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳٩٢
comment نظرات ()
← صفحه بعد صفحه قبل →