بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

دلنوشته

کاش نامت با من بود

تا دلم را پاره پاره کنند

بره های چشمانت گرگ شوند

زیبایی معصومانه ات شکارگر

شیرین شیرین ، به زنجیر کشیدی ام و نمی دانستی

تو یوسف نبودی،دامی بودی به وسعت شب و روز

عشق خانه ای شد که تو را جای ماندن در آن نبود ومرا پای رفتن از آن

تو هرروز وهر لحظه در من بیشتر می شدی ونمی دانستی

من می ترسیدم از نبودن تو وتو ازنبودن خدا

من از دوری تو در رنج بودم وتو از دوری او

هر دو عاشق بودیم

اما عشق مرا بیمار کرد

کاش نگاهت بامن بود

کاش نامت بامن بود

کاش دوباره زلیخا بودم

   + مسیح اسمعیلی ; ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()