بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

....

بجز سكوت و خيال و ترانه يارم نيست


و خشك مانده ام و نقشي از بهارم نيست


تو هم اگر بروي، هيچ كس نمي ماند


به روي شاخه دگر هيچ برگ و بارم نيست


براي دل به تو دادن دگر نمانده زمان


دلم گرفته . . . دريغا كسي كنارم نيست


نه انتظار مرا مي كشد نگاه كسي


و روي شانه ي من غير چوب دارم نيست


بدون شعر  مرا زندگي چه دشوار است !


گلي شكفته تر از شعر بر مزارم نيست

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٦
comment نظرات ()