بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

اظطراب عدمم!

جامم از باده تهی مانده شرابم بدهید

تشنگی می چکد از روی لب،آبم بدهید

اشک می بارد واز عشق خرابم امشب

ماهتابی که رهاند ز نقابم بدهید

تشنه ام تشنه ات ای مرگ تو دریاب مرا

اضطراب عدمم ... فرصت خوابم بدهید

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()