بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مرا يادت هست ؟!

بیست و هفت زمستان پیش بود

که صدای بارش برف با خنده های پدرم درهم آمیخت

و مادر م  مرا

به تاوان یک زمزمه شبانه 

مومنانه هزار بار زایید

اینک بیست و هفت ساله ام !

 ****

و به  قول حدیث عزیز :

کسی تولد مرا به خاطر می آورد

برای  خاک قلب من

 گل و شکوفه می خرد

کمی بزرگ می شوم

تنم جوانه می کند

فقط دلم یواشکی

 تو را بهانه می کند

اگرچه با سرود وشعر

دلم پر از چکاوک است

خودت بگو                  

بدون تو، تولدم مبارک است ؟! 

********************

پ.ن:  شرمنده از حدیث که اسم کتابش  یادم رفته !! چون این کتاب را خانه ساجده عزیزم دوست و یار همیشگی ام دیدم و الان حضور ذهن ندارم که نامش چه بود !

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ دی ۱۳۸٦
comment نظرات ()