بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

به ياد تو...

بــه یــاد تــو و آن  ایــام شــیــریــن

ابــر بـغـضـم در لـبــاس فــروردیــن

نــیـایـد خـواب هـرگــز در سـراغـــم

دلـم مـی تـرسـد از فـردای مـشـکـیــن

چـه شـبـهـا را بـه یــاد چـشـم مـسـتَـت

دم بــه دم بـاریــد، آسـمــان و زمــیــن

مـن چــه بـی قــرار و غـریــبـم ، بـی تـو

یـک نـفـس بـا مـن بـمان ای هـمنشـیـن !

بـمیرم ! نـفـس نـفـس پـاره های دلـم را

کــه بــاز هـم مـغـلـوب گـشت و حزیـن

کــسـی نـیـســت در پـرده آخــر ... بــاز

دارم بـه جــنـون مــی رســـم ... بـبــیـن!!

سعدی و شمس و خواجه ام خوب می دانند

یـک حرف روی دل گاه می شود سنــگیـن

***

ای روح تــازه تــر ! ای قـبـلــه ی مــســیـح

بـیـا کــه شــور غـزل بــاز شــده شـیـریــن

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()