بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

واکن آغوش!!!!

واکن آغوش به پنجره ی که دچار توست

به چشمانی که در حوالی دل بی قرار توست

ســرشــار از روح ســرســبــز بـــاران شو

وقتــی تـمـام پـنجـره هـا وامـدار تـوسـت

دمــی بــگـذر از اوج چــشـمـانـم..... آه

روح هـزار قـافـلـه در اخـتـیـار تـوسـت

خورشید هم به بلندای شانه ات نمی رسد

گـویـی هـمـه آسـمـان در انحـصار تـوست

***

اما باز می رسم به شب ، به غم .....مگو؟!

غریب گمشده اَم ،  از دیار تـوسـت!

ای رویـای  مـسـافر!.... کـجـایـی ؟! بیا!!

این شـعر ، حـکایـتی از روزگار تـوسـت

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٩ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()