بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

در میان ورق پاره های دلتنگی هایم

از هر سو که می نگرم

در ازدحام این شب باکره

چشمهایت

تکرار می شوند

و باران

بدرقه ی قدمهایم

لگام بر ابرها زدی

و می تازی

در التهاب دیدگانم !

دراین میانه

تنها امواج وحشی باران

صخره های تنم را به سخره گرفتند

دیریست

به هیچ دریایی نرسیده ام

تنها خود را

در عمق چاه های تنهایی ام

میان  بوی پوسیده ی پیراهنت

می کاوم

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()