بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

میوه ممنوعه !!!!

  
... بعد ایستاد و نیم نگاهی به راه کرد

نفرین آخرین خودش را به ماه کرد

او دل به حرفهای کسی خوش نکرده بود

خندید تلخ و ... سوختنم را نگاه کرد

او باغ آرزو ، همه بر باد داده بود

پروا نداشت قلب مرا هم سیاه کرد

آن شب ،خراب و خیس و پریشان و مست بود

حوا به ذهنش آمد و فکر گناه کرد

حوا رسید : میوه ی ممنوعه ی گناه

حوا رسید و عیش تو را روبراه کرد

حالا ببین چه مانده ازآن عشق آتشین ؟

عشقی که سینه را پر از اندوه و آه کرد

دستت به دست من ، دل تو جای دیگرست

حوا ! کجای کار دلم اشتباه کرد؟



پ.ن:
این شعر قدیمی ولی چون دوسش دارم و یه جورای من و به وجد میاره دوباره گذاشتمش !!!!!!!
این هم نشانی از  خود شیفتگی ...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()