بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

مکر خدایان !!

 خسته ام من  , خسته از مکر خدایان شما


کو تبر تا بشکنم بتهای پنهان شما


بود بودای نگاهم چون یهودا چون مسیح


 برفراز دار آمـد در زمـستان شما


کاش این تنهایی و غربت نمی شد قسمتم


 یا نصیب گرگ می شد در بیابان شما


من که دیری ست در تنهایی ام دانسته ام


 زنده هرگز نیستم در چشم عریان شما


من ولی همواره سرشارم ز شور زندگی


مثل شاخ مریمی در شاخ گلدان شما


خوابهای کودکی های مرا پرپر  مکن


 عشق دارد مزه ای در زیر دندان شما

 

 

پی نوشت مسیحایی:

۱-کافری است رنجیدن

۲- جای تشکر ویژه از دوستی که نوشته ام را ویرایش کرد ،خالی بود

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()