بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

 

منم زنی تنها

که از بازی

دیدار درواپسین لحظات

بیزار

زنی؛تشنه لحظه ها

پر از درد

ولی آزاد ورها

اگر به سوی تو این چنین دویده است

بدان

نیاز او یک بوسه جاودانه نیست

تنی نبوده مقصود او

نمی خواهد در محبس بازوانت بماند

گر چه تن تو شیرین

بوسه ات گواراست

اما باور کن

او در حسرت

هوای تنها پنجره ای که به سوی تو باز می شود

بال گشود

افسوس

تو رفتی

پیش از آنکه بفهمی

زنی روبرویت نشسته بود!

   + مسیح اسمعیلی ; ٢:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()