بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

تناسخ !!!

گفت: اگر من یک روز دوباره به این دنیا برگردم و بخواهم دوباره زندگی کنم دوست دارم پیچش موهای ترا داشته باشم و صدای ترا….

گفتم: مگر به تناسخ معتقدی؟

گفت : نه…

- پس چی ؟!!!!

-  خب .... دوست دارم توی رویاهام به چیزهای فکر کنم  که دوست دارم داشته باشم...... تو چی؟

با خودم گفتم: تو هم  به تناسخ اعتقادی نداری … اما اگر قرار بود روزی به دنیا برگردی چه چیزهایی دوست داشتی که داشته باشی؟

_ ممممممممم….

_ خب بگو؟!!

_ خودم هم درست نمی دانم…اما  از میان روزها اگر قرار به زایش و رویش دوباره ....

 گفت: همیشه همه چیز را پیچیده می کنی؟!!!...

گفتم : وقتی قرار است  که قصه را از اول تعریف کنی قضیه فرق می کند…وقتی قرار است .از اول بنویسی همه چیز می تواند عوض شود. حالت چهره ام …پیچش موهایم… قهوه ای روشن چشمانم … صدایم… نگاهم…گفته ها… شنیده ها… حتی اتفاقها و تصمیم ها….همه چیز….حالا نمی توانم تصور کنم  چه چیزی را ممکن است آن موقع دوست داشته باشی، چه چیزی را نه…

 مگر نه اینکه  دوستی و دوست داشتنها ی آدمی در مسیر شکل می گیرد …  حکایت عجیبی است زندگی ما روی زمین !… کوتاه بودنش … ناپایداریش و … دلبستگی اش !

مثل آبی که در بستر رود جریان دارد و راهی را می رود که بستر سنگی برایش تعیین می کند!

گفت : اما من ....

گفتم :  شاید آن موقع حالت این موها را که الان اینهمه آرزویش را داری دوست نداشته باشی… شاید آن موقع بگویی ای کاش موهایم مثل این زن صاف و روشن نبود…شاید آن موقع…

و با خودم زمزمه کردم  از میان روزها اگر یک روز دوباره زاده شوم دوست دارم همه چیز را ساده ببینم… دور از پرسش های دردناک همیشگی که به بستر شک می کشاندم و زجرم می دهد… صاف و روشن… دور از همه پیچش های آشفته این زندگی

 و شاید بی دلیل دوست داشتن و زندگی کردن را  تجربه کنم !!!

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:

کسی اومد که حرف عشق و با ما زد     

                                                        دل ترسوی ما هم دل به دریا زد

   + مسیح اسمعیلی ; ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()