بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

... و من به ساعت یک انفجار نزدیکم

28 تیر ماه – تهران – صبح  جمعه

خیلی وقت بود که می خواستم این  سفر را تجربه کنم ولی همیشه یک حسی مانع بود تا امروز که بیلط و ویزا را دادند دستم و گفتند:" برو سفر سلامت"

اصلا باورم نمی شد که من دارم می روم به سرزمین عجائب

28تیر ماه – تهران – فرودگاه امام  

حس غریبی دارم مثل یک سرگردان ، دارم اولین سفر تنهایی را تجربه می کنم. آغاز سفر با تردیدی بی پایان  و حالا تنهایم اما به همراه چند تنی که  اینجایند و به شما می مانند . خسته ام این روزها از دست خودم ...تو را هم به خاطر ندارم اما کاری نمی کنم که حرکت به تاخیر افتد ... باید نخست  خود را گم سازم در آغوش  باد ... و این آخرین رازی است که به تو  می گوییم  . . . و من به ساعت یک انفجار نزدیکم

28 تیرماه – دهلی – نیمه شب

 زمانی که هواپیما در فرودگاه نشست بی اختیار دلم گرفت از این همه غریبی اما بوی دریا را  شنیدم از فرسنگها فاصله ، آب و هوای شرجی  دهلی بوی دریا را می داد، بوی ماسه های خیس ،بوی گرمای مطبوع جنوب  وقتی کنار دریا قدم به قدم در ماسه فرو می روی !

دریا را دوست دارم چه شمالی باشد چه جنوبی !!! حتی حالا هم که در دهلی فرسنگها فاصله است بین من و دریا !!  به بوی دریا دلخوشم  و این را به فال نیک می گیرم .

 باز حرفهای دانشجوی ایرانی  را مرور می کنم، کلی از معایب هند حرف زد و درآخر وقتی می خندید گفت : شما نیمه پر لیوان را ببین !!

من هم برای نیمه پر لیوان اینجایم .

توی خروجی فرودگاه  بین این همه ادم تابلو بدست چشم می گردانم  تا تابلو آزانس  را پیدا کنم که چشمم می خورد به اسم و فامیلم روی یک ورق دست یکی از این هندیهای دستار به سر  – سیک ها هندی کلاهی شبیه عمامه روی سر می بندند-  که به جای mrs esmaili  نوشته mr esmaili    ، می روم به سمتش با دیدنم جا می خورد و می پرسد: 

؟ Are you lady

و بلافاصله می پرسد :

؟can you speak english

من  در حالی که زیر چشم در حال براورد اولیه از محیط هستم، می گویم : so so         

می خنددو می پرسد :

؟ Are you alone

با خنده می گویم : yes

و تا از بیو گرافی کامل من سر درنیاورده بی خیال نمی شود ؛ از سن و تحصیلات و ازدواج و شغل بگیرید تا آخر هی می پرسد و با تکان سر می گوید :ok

و به نظرش خیلی جوانتر از آن هستم که 6 سالی باشد ازدواج کرده باشم !! بعد حلقه گلی می اندازد دور گردنم و با خنده می گوید :

Welcome to India

خنده های بلندش من را هم برای مدتی از لاک خود در می آورد .

***

اما قبل از  نوشتن از نخستین روز اقامت، دلم می خواهد تاریخچه ای از هند را بگویم  دلیل خاصی هم ندارم فقط دلم می خواهد همین !

کشور پهناور هند، در جنوب قاره آسیا واقع گردیده است. از این کشور در زبان فارسی تحت عنوان، « هند یا هندوستان» در زبان انگلیسی، «ایندیا» (INDIA) و در زبان سانسکریت «بهارت ورشا» (bharatvarsha) یاد می گردد. کشور هند به صورت شبه جزیره ای مثلثی شکل است که قاعده آن به شمال کوه های هیمالیا، ضلع شرقی آن به خلیج بنگال و ضلع غربی آن به دریای عمان و رأس آن در جنوب، به اقیانوس هند منتهی می گردد. این کشور از شمال غربی به پاکستان، از شمال به چین، بوتان، نپال و تبت، از شرق به میانمار (برمه سابق) و از جنوب و جنوب غربی به اقیانوس هند منتهی می گردد. کشور بنگلادش، که در منتهی الیه جنوب شرقی هند واقع گردیده از کلیه جوانب توسط کشور هند احاطه شده و تنها در شرق، مرز بسیار کوچکی با میانمار دارد.

هند دومین کشور پرجمعیت جهان است، و از نظر آب و هوا و  ذخایر و منابع طبیعی ، تنوع بسیار زیادی دارد.

زبان رسمی کشور هند «هندی» با خط دیوانگیری است که 30% جمعیت هند با آن تکلم می کنند. زبان انگلیسی از سال ها پیش از استقلال کشور زبان اداری و رسمی بوده و طبق توافقات به عمل آمده پس از استقلال (1947) نیز به عنوان زبان اداری باقی ماند. در حال حاضر، کل آموزش عالی و قسمت اعظم مکاتبات اداری این کشور به زبان انگلیسی صورت می گیرد.  حکومت هند جمهوری پارلمانی است و به صورت فدرال اداره می گردد.

 تمدن هندوستان از حدود دو تا چهار هزار سال پیش از میلاد شروع میشود، قبائل آریایی از شمال هند در حدود ۱۵۰۰ ق . م. وارد آن سرزمین شده‌اند، و تمدن برهمایی را آغاز کرده‌اند و در نتیجه اصول مذهب «هندویی» به وجود آمده‌است.

در قرن ششم قبل از میلاد، «بودا» ظهور کرد...

ادامه دارد.

 

 

 پی نوشت :

بسیار گل
که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کسی را پرپر نمی کنم
من
مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم.

 باور مرگ شکیبایی برای من که لحظه به لحظه با پری خوانی شکیبایی  ایمان آوردم  به تولدی دیگر  و  در تاب و تب  علی کوچیکه  به آفتاب سلامی دوباره  خواهم داد  !!! سخت است

هنوز دارم کشش صدای خسرو شکیبایی را در خوانش سهراب مرور میکنم...هنوز مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم.

 

   + مسیح اسمعیلی ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()