بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

چيزی شبيه يک شعر کلاسيک

شب پر از تنهایی و این اشکهای آشناست

وقت اقرار گناهان، گریه های بی صداست

من میان شب شکستم ،هیچ کس یادم نکرد

پشت این شبها نشستم ،صبح بیدارم نکرد

من حضور عاشقم را پشت شب گم کرده ام

دیگر این من نیستم،خود را تجسم کرده ام

مانده ام تنها وسرگردان در تکاپوی زمان

خسته ام ،آشفته همچو برگ زردی در خزان

   + مسیح اسمعیلی ; ۸:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()