بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

این فصل را با من بخوان .....

میان امروز و فردا

امشب را مهمان ِنگاه ی باش

تا شعله ورشود

شاخ  و برگ اقاقی

در بازوان آفتاب

 

نرم نرمک

بر آستان هُرم واژه ها

مشتی  از لبخند خورشید

برایم به ارمغان بیاور

 

موج بردار

در آغوش دریاها

آرام

آهسته

به بوسه ی مهمانم کن   

 

زان سوی ، فراسوها

همپای مادیان سرکش

چشمانم بتاز

در هجوم بی هنگام

عطش ِ انتظاری  نارس

در میان راه

 

امشب را مهمان باش

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت :

 همه عالم با منند....اما دارم از تنهایی خفه می شوم!!...

   + مسیح اسمعیلی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()