بـــرهنه در بـــاد

جامانده ای در مرز جغرافیایی جنون

به من بگویید چه کنم ؟!!!

١۴ روز است در محاصره ی مصیبت ام !

بوی بی معنای مرگ شنیده می شود.

دلم تنگ است و بی عطر... به تو می اندیشم که نیستی !

اما دلنگران نیستم که مادر از پی آمد ....

دیگر نمی ترسم از تنهایت که مادر پیش توست. اعجاز آغوشش را به تو بخشید و دریغ از ما...

***

غمی عجیب در من است که تنهایی ام را تاب نمی آورد.

اکنون دیده فرو می بندم و تو را خواهم دید و مادر را کنار هم ........ مثل همیشه

اما دلواپس ام برای  تهمینه

آلان و کیژان ....حتی آرام و سیامک

نمی دانم چرا هنوز باور نمی کنم ... که نیستید !!!

من از پا نیفتادم  ولی قله ها را گم کرده ام

***

من ،کنار خانه تو ....خانه مادر .....پشت پنجره ...هنوز منتظرم .....که بیایید

با همان لبخند همیشگی ......

 

   + مسیح اسمعیلی ; ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()